استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

  

 
 

خطا
  • JLIB_DATABASE_ERROR_FUNCTION_FAILED


صدای نقاره خانه می‌آید...

مستقیم، حرم...

پیرزن عصازنان، از گوشه پیاده رو می‌آمد. رسید رو به روی گنبد، تکیه بر عصا ایستاد، کمرش را کمی راست کرد، دست روی سینه گذاشت و بریده بریده سلام داد: السلام علیک یا سیدالکریم.... چیزهایی زیر لب گفت و دوباره راه افتاد.

شلوغ بود، جمعیت در صحن امامزاده در حال رفت و آمد بودند. رو به رویش را نگاه کرد، هنوز خیلی راه مانده بود تا صحن دارالعباده...

خادم جوانی را دید، بلند بلند می‌گفت: مستقیم... حرم... . جوان، ویلچر به دست جلو آمد و ویلچر را درست کنار پای پیرزن نگه داشت. «بفرمایید مادر... بنشینید، در خدمتم، برای جشن آمده‌اید؟!»

پیرزن ویلچر را نگاه کرد و جوان خادم را... چیزهایی یادش آمد... برای جشن میلاد امام رضا(ع) و دیدن خادمانشان آمده بود و حالا این خادم، درست مثل خادمان حرم که زوار را از این صحن به آن صحن می‌برند، وظیفه‌اش شده بود جابه‌جایی زواری که توان طی کردن همین یک مسیر نسبتاً کوتاه را هم نداشتند...

 نشست روی ویلچر، نفسی چاق کرد و گفت: خدا خیرت بدهد مادر

 جوان مستقیم به سمت صحن دارالعباده رفت. گنبد و گلدسته از دور پیدا شد.. ویلچر را درست کنار فرش ورودی صحن نگه داشت. پیرزن پیاده شد و باز تکیه بر عصا سلام داد.... السلام علیک یا علی‌بن‌موسی‌الرضا...

مرد جوان برگشت و دوباره: مستقیم...حرم...

 

سربندها...

بیشتر از یک ماهشان را هر سال زیر سایه خورشید هستند. از اواخر ماه رمضان که می‌شود بوی حرم می‌آید از حرفهایشان، تماس‌هایشان، جلسات وقت و بی‌وقتشان. هر چه نزدیک‌تر می‌شویم به ذی‌قعده، رنگ عشق می‌گیرد این خستگی‌ها...

می‌شود تا روز جشن، عجب مراسمی به پاست! چشم بد دور...

خادمی می‌کنند در برپایی جایی برای این جشن بزرگ تا جمع و جور کردنش...

تو اما فقط عده‌ای را یکجا و یک جور می‌بینی‌شان... پشت این میزها، به صف ایستاده با سربندهای زرد یا علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)... شربت می‌ریزند در این لیوان‌های به نظم چیده شده... تا گلویی تازه کنند زوار...

 

حرم شبیه‌تر از این، به حرم ممکن نبود!

به ورودی فضای جشن که می‌رسیدی، ناگهان نگاهت قفل می‌شد به گنبد طلایی رنگی که پرچمِ سبزش را باد این طرف و آن طرف می‌برد. نمای کفشداری، ورودی به حرم، پنجره فولاد‌ و سقاخانه هم داشت. صحن، صحن انقلاب شده بود، فقط صدای نقاره خانه را کم داشتیم اما این یکی - دو ساله این را هم جبران کردند. خادمان حرم که از راه رسیدند و همراه با پرچم، عطر حرم را آوردند، ناگهان صدای شیپور آمد. همه نگاه‌ها به سمت گنبد امامزاده چرخید! و باز صدای شیپور... و صدای طبلی که اضافه شد... خودش بود.. آهنگ یا رضا... یا رضا.. داشت.

روی بام امامزاده، کنار گنبد، فضایی درست کرده بودند درست شبیه نقاره‌خانه. خدام با همان فرم‌ها و کلاه‌های خادمی... با همان وسایل نقاره‌زنی... در دو صف، ایستاده و نشسته نقاره می‌زدند رو‌بروی گنبد طلایی امام رضا(ع)، برای دلهایی که شب جمعه بهانه حرم داشتند و رو‌به‌رویشان گنبد و گلدسته و یک سقاخانه...

 

 

 

جشن مان جشن نمی‌شود، اگر...

جشن‌مان جشن نمی‌شود اگر بعد نماز جماعت در این صحن جامع، رو نچرخانیم سمت حرم و زیارت امین الله نخوانیم!

جشنمان جشن نمی‌شود اگر همه نیایند، از بزرگان شهر تا نخبه‌همایمان از بهترین‌ها، از پیر و جوان و خرد و کلان تا... تا همه مردم شهر!

جشنمان جشن نمی‌شود اگر این پرچم سبز روی سرمان سایه نیندازد، اگر یک سر مشهد نرویم در این چند ساعت برنامه!

جشن‌مان جشن نمی‌شود اگر روضه‌خوان هیئت‌مان مولودی نخواند در میان نورافشانی شب عید!

جشن‌مان جشن نمی‌شود اگر آخر مراسم رو به روی گنبد، دست روی سینه، دسته جمعی صلوات خاصه نخوانیم!

جشنمان جشن بود... بهترین جشن سال!

 

 

 

من هم شریک...

چهل هزار نفر می‌آیند و می‌روند... بعد مجلس جای خالی نمی‌ماند از ریخت و پاش...

دیدم آخر کار، قاطی بچه‌های تدارکات شده و کیسه به دست زباله جمع می‌کند...! کمی بد حجاب بود و از آن تیپ‌هایی که لابد برای کارهای خانه‌اش هم کلفت و نوکر دارد. اما چطور اینجا دستمال کاغذی‌های خیس مردم را از روی زمین جمع می‌کرد! برایم جای تعجب بود...

مورد خوبی برای مصاحبه بود! پرسیدم شما کجا اینجا کجا؟! گفت: چند سالی‌است به شفای امام رضا(ع) از روی ویلچر بلند شده‌ام... خواستم شریک باشم....

 

پنجره فولاد تو

دیگر باید جا برای بودنشان تدارک ببینیم از بس که هر ساله شده‌اند!

هر سال می‌بینی‌شان که دخیل بسته‌اند بر این داربست‌هایی که حالا بعد چند سال همه می‌دانند راه آمدن خدام شده است. قرار است خدام بیایند و پرچم بیاورند و معجزه نشانمان دهند، قدری بیشتر از پیراهن یوسف(ع)...

نزدیک آمدن خدام، که همه صف می‌کشند جلوی داربست‌ها و به احترام می‌ایستند و دل توی دلشان نیست، دل این عده از جا کنده می‌شود که پس ما چطور زیارت کنیم در این ازدحام!

مجری سلام می‌دهد...

همه نگاه‌ها به یک راه

 پس کی می‌رسد کاروان بشیر؟!...

آمدند!!

اشک‌ها و لبخندها زیبایی در زیبایی گره می‌زند..

فرم خادمی‌شان آشناست و آن پرچم سبزی که روی دست، جلو می‌آید...

کنار داربست‌ بودم. دستی روی شانه‌ام آمد. «جایتان را به من می‌دهید؟!» این را مادری گفت و به فرزند علیلش اشاره کرد...

بغض داشت...

 بی‌اختیار بدون اینکه تصمیم بگیرم، کنار رفتم.

به زحمت خودش را جلو رسانده بود. دیدم میله‌های داربست را چنان چسبیده است و به التماس فرزندش را نشان خدام می‌دهد که انگار اینجا را پنجره فولاد می‌بیند...

خدام جلو آمدند، پرچم جلو آمد..

تا برسند روبه‌روی ما، دل این مادر فرش زیر پای خدام شد از بس ملتمسانه نگاهشان می‌کرد و فرزند علیلش را نشان می‌داد..!

خادمی که پرچم را می‌آورد، یک لحظه نگاهش به این سمت افتاد، اما در این ازدحام هزاران نفری نشد که کاری کند.

رد شدند...

و نگاه و دل این مادر هم...

در آن ‌شلوغی نوبت به او نرسید، دیدم که شانه‌هایش می‌لرزد از گریه.

آمد که برگردد. خبرش دادند مریضت را بیاور پشت جایگاه، زیارت خاص نصیبت شده است!

 

 

 

کفشداری شماره 4

امشب میان صحن امامزاده سیدجعفر(ع) دوباره حال کودکی‌ام را داشتم. خیلی شلوغ بود، روبرویم صحن انقلاب را می‌دیدم با همان حال و هوا... خودم را بچه‌ای تصور کردم که میان این جمعیت گم شده است. گاهی اطرافم را نگاه می‌کردم و گاهی روبرو را. کاش امشب هم مثل همان شب که خادمی پیدایم کرد در شلوغی حرم و مرا رساند به مادرم، دوباره کسی پیدا کند مرا و دستم را در دست خودم بگذارد. گم شده‌ام، چند وقتی‌ست از خودم بی‌خبرم....

میان جمعیت جلو رفتم، کنار جایگاه، پایین داربست نوشته بود محل تشرف خواهران، در امتداد تابلوی کفشداری 4، درست مثل حرم!  بالا را نگاه کردم، گلدسته بود و سمت چپش یک گنبد بزرگ طلایی. دستم را بالا آوردم و سلام دادم و با زبان همان کسی که هنوز هم سر به هواست و گاهی خودش را گم می‌کند، اشک ریختم و حرف زدم. حرفهایم که تمام شد، اشکهایم را پاک کردم و دستم را پایین آوردم. اینجا صحن امامزاده سید جعفر(ع) بود، جشن زیر سایه خورشید.... به خودم که آمدم دیدم فاصله یزد تا مشهد را به قدر بالا آوردن یک دست می‌توان طی کرد اگر زیر سایه خورشید باشی...

نه هر خورشیدی که خورشیدش ولایت است و سایه‌اش انصار ولایت. بخواهی زیر سایه این خورشید باشی، ولایت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) را ادامه می‌دهی، می‌آیی و می‌آیی تا میرسی به جایی که امامت غایب می‌شود و تکلیف می‌کند: در مدتی که مرا نمی‌بینید، بروید سراغ کسی که چنین و چنان باشد. دوباره باید بیایی و بیایی تا زمان خودت، ببینی ولیّ زمان تو کیست، یار همان باشی. آنوقت می‌شوی انصار ولایت! و انصار ولایت که شدی، زیر سایه خورشیدی....

تکلیفت ساده است، به قدر بالا آوردن یک دست....! دستت را بالا بیاور و بگو که هستی... بیا زیر سایه‌اش، گوش به زنگ باش، ببین چه می‌گوید، همان می‌شود تکلیف امروزت.

 اگر گفت: ایرانی هستی و باید ایرانی بخری، اگر گفت: فرزندآوری وظیفه امروز تو شده، اگر گفت: سبک زندگیت را تغییر بده، اگر گفت: امروز کشور روحیه انقلابی‌گری می‌خواهد، اگر گفت: آتش به اختیاری، یعنی باید دست بجنبانی. اگر دیدی عمار را صدا می‌زند، یعنی کم‌گذاشته‌ایم، کمی به خودت بیا، به قدر هر چند قدم که می‌توانی به سمتش برو، شاید بتوانی عمارش بشوی.

 حواست باشد اطاعت کنی و از زیر سایه‌اش بیرون نروی که گم می‌شوی در این دنیای شلوغ. از کجا معلوم کسی پیدایت کند و تو را ببرد زیر سایه خورشید؟!...