حجت الاسلام مهدوی نژاد:راه از بین بردن مشکلات مردم حرکتهای جهادی است .                     حجت الاسلام قائمی: غذای نامناسب ، سلاح مخرب صهیونیست‌ ها در کاهش جمعیت است.                     حجت الاسلام قائمی: اگر خانم ها وارد کارهای فرهنگی شوند و علمدار کاری شوند ، قطعاً پیروز می‌شوند.                     حجت الاسلام قائمی: بهترین هدیه ما محبین اهل بیت به دشمنان ائمه این است که نسل‌ خود را منقرض کنیم.                     حجت الاسلام قائمی: محبین اهل بیت با سختی ها بزرگ می‌شوند.                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: تاریخ پیدایش شیعه همان تاریخ پیدایش اسلام است.                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: مؤسس مذهب شیعه ، رسول الله(ص) است.                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: پیامبر اسلام(ص) ، ما را شیعه نامیدند.                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: دین واحد است ولی مردم گروه گروه می‌شوند.                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: آیا انتصاب امام کارِ خداست یا به دست مردم سپرده شده است؟                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: امام زمان(عج) ، امام همه مخلوقات عالم است.                     آیت الله سیدجواد آیت اللهی: ولایت ؛ یک اختلاف حقیقی بین مسلمان‌هاست.
 
 

 

استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

 

  

 

 

 



پنج روز

گفتند: هر که دارد هوس کرب و بلا بسم‌الله... ساعت یک بعد از ظهر صحن امامزاده سید جعفر(ع) باشد.

سبک بار شدیم، همه بار و بنه سفرمان یک دست لباس شد در یک کوله پشتی کوچک. رخت و لباسمان بی تکلّف بود، جوری که بشود گرمای روزهای عراق را تحمل کرد و سرمای شبش را... و یک جفت کفش که همسفر پاهای پیاده‌ات باشد برای پنج روز...

ساعت یک شد، همه آمدند چه آنها که راهی بودند، چه آنها که در راه بودند ولی از قافله جامانده بودند. آمدند، با چشمان خیس. گفتنی‌ها را گفتند، شنیدنی‌ها را شنیدیم. وعده کردیم یادمان باشد ما که امروز مسافر اربعین شده‌ایم، هفته‌ای یکبار با همین آدمها زیر خیمه حسین(ع) وعده داشتیم. اگر جامانده‌اند حکمتی داشته، فراموششان نکنیم. شاید اینها از قبیله اویس قرن باشند کسی چه می‌داند؟!!

کاروانمان نظم نداشت، نظمش با حساب و کتاب ما جور در نمی‌آمد. هم آدم شصت ساله داشتیم، هم طفل دوماهه، یکی بود از یک ماه پیش ثبت‌نام کرده بود، امروز نیامد پای اتوبوس، یکی بود تا همین صبح تکلیفش معلوم نبود یک ساعته بار سفرش را بست و آمد. یکی پس‌انداز چند ماهش را کنار گذاشته بود برای اربعین، دم دمی‌های سفر پولش را جای واجب خرج کرده بود، انصراف داد، باز آخرِ کار گفت: پولش را دوباره خدا رسانده! می‌آیم. کاروانمان نظم نداشت....

بوی اسپند می‌آمد و صدای چاووشی خوان. با بدرقه اشک‌های زلال راهی اربعین شدیم. اللهم ثبّت لی قدم صدقٍ عندک مع الحسین(ع)

نماز مغرب و عشاء را مهمان مردم فارس بودیم. وقتی شنیدند کاروان پیاده‌روی اربعین هستیم، همین که نماز خواندیم و خواستیم سوار اتوبوس شویم، برایمان چای و شلغم داغ آورده بودند. به راهمان ادامه دادیم با کوله‌باری از عشق و ارادت مردم و حاجت‌هایی که در یک کلمه خلاصه کردند و گفتند: التماس دعا.  

نماز صبح اهواز بودیم. اولین موکب اربعین را آنجا دیدم. چای صلواتی می‌دادند. مرد اهوازی یک دستش پرچم یا حسین(ع) بود، دست دیگرش را باز کرد و جلوی راهمان را گرفت که إلاّ و لله باید چای بخورید. اولین چای اربعین را خوردیم و راهی مرز عراق شدیم.

شلوغ بود. دو طرفه جاده اتوبوس‌ و بیش از هزاران اتومبیل شخصی که پارک شده بودند و قابل شمارش نبودند. مردم گروه گروه زیر پرچم‌ها جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا نوبت ورودشان شود. ما هم زیر پرچم زرد إلی الحسین(ع) جمع شدیم.

دو سه ساعتی گذشت. بالاخره مسئول گروه نام ما را هم صدا زد و در گروه‌های پنج نفره، گذرنامه به دست وارد خاک عراق شدیم. از همان ابتدا و درست بعد ساختمان پایانه مرزی، روستائیان اطراف آمده بودند استقبال. با چه شور و اشتیاقی پذیرایی می‌کردند! نماز ظهر را پشت یکی از همین چادرهایی که روستائیان برای پذیرایی زده بودند به جماعت خواندیم و به طرف نجف حرکت کردیم.

شب بود که رسیدیم. از راه کوچه پس کوچه‌های نجف رفتیم به سمت مسافرخانه شُقق الإیمان. نزدیک حرم بود و بسیار شلوغ. در این دو سه روزی که نجف بودیم فقط یکبار توانستم به حرم مشرف شوم. به خاطر اختلاط محرم و نامحرم و ایجاد مزاحمت برای مردان، با دو سه نفر از بچه‌ها ترجیح دادیم در همین مسافرخانه زیارت‌نامه بخوانیم و زیارت کنیم. تازه هر روز بعد زیارت نامه خواندن حرفهای دلمان را هم همانجا می‌زدیم و بعد هم نماز زیارت می‌خواندیم! همان یک باری هم که به حرم مشرف شدم فقط توانستم در صحن بایستم و زیارت‌نامه بخوانم.. همه داغم از اینجا بود که هر چه این طرف و آنطرف رفتم از هیچکدام از درب‌های ورودی حرم حتی نتوانستم ضریح مقدس را ببینم و از دور سلام بدهم! این همه زیارت من در نجف بود ولی یک دل سیر با امیرالمؤمنین(ع) حرف زدم و ضریح نورانی‌شان را برای خودم تصور کردم بدون اینکه دیده باشم.

روز موعود فرا رسید، اولین روز از پنج روز....

از مسافرخانه بیرون آمدیم. همانجا رو به روی حرم بچه‌های هیئت صف به صف ایستادند برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن. در میانه شلوغی نزدیک حرم، فقط ماها بودیم که ایستاده بودیم بدون اینکه کسی حرفی بزند فقط همه حرم را نگاه می‌کردیم. مهمان خوبی نبودیم، شیعه خوبی هم نبودیم، فقط اسم شیعه علی(ع) بودن را یدک می‌کشیم. اما حالا ایستاده بودیم برای حلالیت. اذن می‌خواستیم برای اینکه قدم در جاده اربعین بگذاریم. یکی یکی دانه‌های زلال اشک از گوشه چشم‌ها پایین آمد. پدر مهربان امت هم اشک چشم بچه‌هایش را که دید، بخشیدمان و اذن داد که به زیارت حسینش برویم. از اینجا به بعد قدم در جاده کربلا گذاشتیم برای پنج روز...

 

هلا بیکم زائر....هلا بیکم

چقدر این عرب‌ها عاشق‌اند و بی‌ادعا! چقدر ارادتشان دیدن دارد! به راستی که اینها گوی سبقت را از همه شیعیان دنیا ربوده‌اند در عشق‌بازی کردن با حسین(ع). بارها از خودم پرسیدم سهم اینها در جهانی شدن اربعین چقدر است؟! اگر مهمان‌نوازی اینها نبود آیا باز اربعین اینقدر زائر داشت؟! اگر می‌گفتند: از نجف تا کربلا خودت هستی و خودت، توشه راهت را بردار و برو، کسی نیست حتی آب دستت بدهد، آیا باز سر و دست می‌شکستیم؟! چقدر صحنه‌های ارادت این مردم زیباست! آنقدر که برای ثبتش قلم سرشکسته است و کاغذ شرمسار. هیچ دوربینی نمی‌توانست این زیبایی‌ها را به تصویر بکشد جز چشم، که آن هم تصاویرش تار می‌شد هر جا که اشک مانع بود.

پدری دیدم جوانش را مثل غلامان، پابرهنه کرده بود و روی خاک نشانده بود وسط جاده. یک سینی بزرگ پر از خرما را دونفر آوردند و گذاشتند روی سر این جوان. او هم با دو دستش این سینی سنگین را روی سر نگه داشته بود و از رگهای دستش که بیرون زده بود و قرمزی صورتش معلوم بود فشار زیادی را تحمل می‌کند. پدر با افتخار کنار پسر ایستاد و اصرار می‌کرد بفرمایید از خرمای ما بخورید، خوش‌آمدید هلابیکم زائر...

پیرمردی دیدم همه دار و ندارش یک شیشه عطر بود. کناری ایستاده بود و هر که رد می‌شد او را به یک نوازش شیشه عطر مهمان می‌کرد، هلابیکم زائر...

زنی دیدم روی تابه نان می‌پخت. کمی با او آشناتر شدم وقتی جلو رفتم. از همان‌هایی بود که هست و نیستش را جمع کرده بود، شده بود یک کیسه آرد. آورده بود نان تازه دست زوّار حسین(ع) بدهد. مهمانی او یک قرص نان بود با چند برگ سبزی که نمی‌دانستم چیست ولی بوی عشق می‌داد، می‌گذاشت لای نان و می‌گفت: هلابیکم زائر....

خانواده‌ای هم ماهی بریان می‌دادند. با خودم گفتم: همه مردم عراق که ندار نیستند، لابد اینها دستشان به دهنشان می‌رسد. شنیدم مردی برای آن یکی تعریف می‌کرد: من پرسیده‌ام این خانواده همه پس‌انداز جمع را روی هم گذاشته‌اند، شده است یک وعده ماهی بریان... 

همه‌اش زیبا بود. چقدر خواهرانه و برادرانه دوستشان می‌داشتم! خدا برکتشان دهد و سایه ظلم را از سرشان کوتاه کند.

 

چند قدم به یاد همه

قدم‌هایم را نگاه کردم. و زمین جاده را و قدم‌هایی که روبه‌رویم در حرکت بودند از زن و مرد و پیر و جوان، از عرب و فارس و ترک و کرد افغان، از زنان و مردان هندی و دو دوست تازه مسلمان آفریقایی همه بی وقفه و مانند رودی بی‌انتها در حرکت بودند. صدای قدم‌هایشان گوش جان را نوازش می‌داد.

با خودم فکر کردم افتخار قدم گذاشتن در جاده کربلا را من به تنهایی به دست نیاورده‌ام. خیلی‌ها زحمتم را کشیده‌اند. پدرم، مادرم، استادان و معلمانم که راه حسینی‌شدن یادمان دادند. حتی قبل از آنها کسانی که راه کربلا را برایمان باز کردند، شهدا، امام(ره) و رهبرم که شاید خیلی دلش می‌خواست او هم مسافر اربعین باشد ولی نمی‌تواند. از اینجا به بعد هر چند قدمی را به یاد کسی برداشتم و حیّاً و میّتاً ثوابش را هدیه دادم برای او. اگر قبول بوده باشد.

 

چای عراقی

هم تلخ بود، هم شیرین، در استکانهای کوچک و نعلبکی‌های رنگ و وارنگ. خیلی شرین بود با ته مزه تلخی، پررنگ پررنگ. استکانهایش شسته یا نشسته کمی جرم داشت با نعلبکی‌هایی که همیشه کمی چای در آن ریخته بود و همین‌ها خوردن چای عراقی را لذت بخش‌تر می‌کرد اگر با عشق چایش را سر می‌کشیدی....

صوت مداحی‌های عربی هم می‌آمد که از تمام آنچه مداح می‌خواند یکی دو جمله‌اش را بیشتر نمی‌فهمیدیم اما همه‌اش بغض داشت.

 

موکب سیده نغم

اسمش سیده نغم بود، اهل فلّوجه. می‌گفت: علویه است، هم از طرف پدر و هم مادر از سادات بود. پدرش را داعشی‌ها به شهادت رسانده بودند.

وقتی فهمید کلّ موکبش را دربست می‌خواهیم برای بچه‌های هیئت، روی پا بند نبود. شاید ساده‌ترین موکبی که در تمام مسیر توقّف داشتیم همینجا بود، موکب سیده نغم.

خودش یکی یکی برایمان رختخواب انداخت، رختخواب‌هایی که خیلی هم روبه راه نبود. با این که هنوز غروب بود که رسیدیم ولی مدام می‌گفت: شما خسته‌اید بخوابید تا غذا را بیاوریم.

با یکی دو نفر از بچه‌ها رفتیم برای تشکر و کمک اگر لازم دارد. یک کلمه هم فارسی نمی‌فهمید، اما وقتی متوجه شد دست و پا شکسته عربی می‌فهمیم، با اشتیاق می‌خواست با ما حرف بزند.

یک لحظه هم لبخند از چهره‌اش جدا نمی‌شد. طعامش را آورد تعارف کرد، نان و سیب‌زمینی سرخ‌کرده بود. با چنان اشتیاق و روی بازی تعارف می‌کرد که سیر هم بودی نمی‌توانستی سادگی و صفایش را رد کنی.

بعد نماز و شام دوباره آمد کنارمان نشست. مدام هم تکرار می‌کرد: شما خسته‌اید من بروم که استراحت کنید! ولی باز دلش می‌خواست حرف بزند.

حرفهایمان که گل انداخت، فهمیدیم، از ایران فقط دو چیز می‌داند: شهری دارد به نام مشهد امام رضا(ع) و به قول خودش رهبری دارد به نام قائدنا الخامنه‌ای. از ایران و ایرانی فقط همین دو نام را شنیده بود.

گفت: اجاره نشین هستند و فقیر، اما هر طور شده موکب اجاره کرده‌اند که بتوانند چند روزی خدمت کنند به زوّار الحسین(ع).

نورالهدی، رقیه و علی بچه‌هایش بودند. آمدند کنار ما نشستند. معرفی‌شان کرد و گفت: حالا نوبت شماست. یکی ما گفتیم و یکی او.

بالاخره بلند شد و گفت: بروم که استراحت کنید. رفت، ما هم خوابیدیم بدون اینکه بفهمیم وقتی وجب به وجب موکبش را برای ما رختخواب انداخته، خودش با سه فرزند کوچکش چه می‌کنند؟!

نزدیکی‌های اذان صبح رفتم برای وضو. چادر موکب را که کنار زدم، سوز سرما بود که می‌آمد. خودم را بیشتر پوشاندم و رفتم. چند قدم جلوتر چیزی دیدم که باورم نمی‌شد. همانجا خشکم زد. خانواده سیده نغم، نورالهدی، رقیه و علی کوچک در این سرما زیر یک روانداز کهنه جمع شده بودند و معلوم بود از سرما به خود می‌لرزند...

چند دقیقه‌ای همانجا ایستاده بودم و نگاهشان می‌کردم. بغض گلویم را گرفت، نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم.

سیده نغم سریع بچه‌هایش را بیدار کرد که زوّار نفهمند چه اتفاقی افتاده، اما من دیده بودم و وقت خداحافظی خجالت می‌کشیدم در چشمان این زن نگاه کنم.

تا امروز هنوز چهره سیده نغم را فراموش نکرده‌ام. چهره‌اش را و موکب ساده‌اش را.

 

روضه هندی‌ها

روز دوم و سوم و چهارم هم شروع شد. با همان زیبایی‌ها. یک بار از پشت سر متوجه ‌شدیم جمعیتی در حال نزدیک شدن است. راه را باز کردیم. کاروان هندی‌ها بودند. به روش جالبی سینه می‌زدند و نوحه می‌خواندند. چند قدمی همراهی‌شان کردیم و هم آهنگ با آنان سینه زدیم. چند قطره اشک هم مهمان روضه‌شان شدیم از زبانی که هرگز نفهمیدیم چه خواندند. فقط با سوزشان سوختیم.

 

 لیوان‌های آب، مای الصحیّه

خورشید درست بالای سرمان بود. خستگی باعث شده بود، دیگر نفس نفس بزنیم. همین نفس‌ها تشنه‌ترمان کرد. همه چیز بود. دو طرف جاده پر از موکب‌هایی بود که خستگی زائر را به جان می‌خریدند و از او پذیرایی می‌کردند. اما باید راه را ادامه می‌دادیم تا إلی الحسین(ع) را گم نکنیم. کمی جلوتر مرد عرب آب تعارف می‌کرد در جاده‌ای که به کربلا می‌رسید!

لیوان‌های کوچک آب معدنی با درپوش آبی رنگ، مرد عرب جار می‌زد: مای الصحیّه. آبش هم خنک بود و هم گوارا در جاده‌ای که به کربلا می‌رسید...

 

دختر دوسه ساله عرب

جمعیت همینطور پشت سر هم حرکت می‌کردند. دیدم چند قدم جلوتر انگار مردم دو شاخه می‌شوند و به راست یا چپ می‌روند. انگار چیزی روی زمین افتاده باشد و نخواهند پا روی آن بگذارند. چند قدم دیگر جلو رفتم، هنوز چیزی پیدا نبود. جمعیت که کنار رفت، روی زمین را نگاه کردم. دختری دو سه ساله بود با عبای عربی. صورتش مثل ماه می‌درخشید، نه حرف می‌زد و نه تکان می‌خورد. درست وسط جاده ایستاده بود و بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را دراز کرده بود در حالی که جعبه دستمال توی دستش بود. بعضی‌ها بر می‌داشتند و لبخند می‌زدند. بعضی‌ها فقط دست روی سرش می‌کشیدند و رد می‌شدند. شاید در بیابان بین کوفه و کربلا این دختر دوسه ساله عرب، با آن معصومیت و سکوتش و پاهایی که برهنه بود، آنها را یاد چیزی می‌انداخت. رد شدیم و به راهمان ادامه دادیم و روضه‌ای را با خودم مرور می‌کردم. قدم‌هایم را نگاه کردم، شاید همینجا که من راه می‌روم جای قدم‌های رقیه(س) باشد، شاید کمی آن‌طرف‌تر. جاده همان جاده است.

 

صفای موکب‌های عراقی بیشتر بود

در کنار همه سادگی موکب‌های عراقی، گاهی فضای بزرگ و امکانات خوب موکب‌های ایرانی وسوسه برانگیز بود. زبانشان فارسی بود، می فهمیدیم چه می‌گویند. اینجا از هلابیکم‌های عراقی خبری نبود. چایش چای ایرانی کمرنگ با قند سفید در لیوان‌های یکبار مصرف و تمیز. بعد یک هفته دلم لک زده بود برای یک لیوان چای کمرنگ خودمان با قند. آمدم جلو برم، دیدم نه! مهمان عراقی‌ها هستیم، هرچه صاحب‌خانه تعارف کند. چند قدم جلوتر بازهم چای تلخ عراقی خوردم، صفای موکب‌های عراقی بیشتر بود.

 

کربلا، خانه ابوحیدر

وارد شهر کربلا شده بودیم. پنج روزمان یکی پس از دیگری گذشت. بهترین روزهای عمرم را در این جاده گذراندم. غروب روز پنجم نزدیکی‌های میل 1400 بودیم که راهمان را از جاده کج کردیم به سمت خانه ابوحیدر...

بازهم راه رفتیم و راه رفتیم. این جاده دیگر مخصوص کاروان إلی الحسین(ع) شده بود. فقط ما بودیم و ما. به یک خیابان رسیدیم، روبرویمان پل بود. بالا رفتن از سربالایی پل برای پاهای خسته‌مان سخت بود، اما مسئول کاروان گفت: بیایید...

کسانی که جلوتر رفته بودند، یک جای پل توقف کردند، گفتیم: چه خبر شده؟! گفتند: بیایید...

ما هم رسیدیم، صدای گریه می‌آمد. رو به رویمان را نگاه کردیم....نور بود، حرم بود، السلام علیک یا اباعبدالله....

ساعتی بعد به خانه ابوحیدر رسیدیم. خسته و خاک‌آلود و ژولیده. روبرویمان چند نفر ایستاده بودند به خوش‌آمدگویی. ام حیدر بود با خانوده‌اش. چقدر این زن مهربان و خوشرو بود! دو سه روزی مهمانش بود. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هر چه اراده می‌کردیم حاضر بود. محافل هیئت را هم همانجا می‌گرفتیم. ام حیدر اصرار داشت همینجا سینه بزنید و روضه بخوانید. خودش هم گریه می‌کرد هر بار که در لا به لای روضه‌ها نام حسین(ع) را می‌شنید. معلوم بود فقط همین یک کلمه را می‌فهمد.

عمر سفر هم تمام شد و برگشتیم. وقتی به مرز عراق رسیدیم دیگر خبری از آن روستائیان با معرفت که کنار مرز موکب زده بودند، نبود. اربعین تمام شده بود و برای من خلاصه شد در پنج روز.   

 امروز بعد یک سال دوباره کاروان إلی الحسین(ع) بانگ الرحیل زد. بچه‌ها ثبت‌نام کردند. این‌بار نام من از قلم افتاده بود. گفتند: نمی‌آیی؟! گفتم: نه! گفتم: نه، با صدایی که لرزید و لرزش صدایم تنم را لرزاند. از همان لحظه ساعت مچی‌ام با من قهر کرد، عقربه‌هایش دیگر جواب ثانیه‌هایم را نمی‌دهد. همه می‌پرسند: چرا نمی‌آیی؟! کسی باور نمی‌کند پای ارادتم لنگ شده و دیگر یاری‌ام نمی‌کند، وگرنه من هم عاشق بودم....

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

سرود پایانی 1438

کربلایی محسن محمدی پناه

انجمن ادبی مع الحسین(ع)

کانون هنر و رسانه بهشت دارالعباده