امام خامنه‌ای(مدظله‌العالی) در باب شهدای مدافع حرم می فرمایند: «شهدای مدافع حرم در زمان حیات خود از اولیاءالهی به شمار می‌روند. اگر شهدای مدافع حرم نبودند اثری از حرم اهل‌بیت(ع) نبود.                               امام خمینی(قدس سره شریف) فرمودند: «ملتی که قیام کرده است در مقابل همه قدرت‌های عالم، ملتی که برای اسلام قیام کرده است، برای خدا قیام کرده است، برای پیشرفت احکام قیام کرده است، این ملت را با ترور نمی‌شود عقب راند.                               امام خامنه ای می فرمایند : «جهاد تمام شدنی نیست، کار خوب، یک‌بارش برای همیشه عمر کافی نیست، باید مستمر باشد، فاذا فرغت، فانصب. زمانی که از کاری فراغت پیدا کردی، کار جدید دیگری را شروع کن، بیکار نباش».                               مقام معظم رهبری در دیدار با ائمه جمعه سراسر کشور فرمودند: «بنده فکر می‌کنم خوب است که محل‌های نماز جمعه، مرکز نمایش کتاب‌های خوب و کتاب‌های روز و کتاب‌های مطلوب باشد».


 

 
 

 

استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

 

  

 

 

 



این روزها

بغضی سنگین راه گریه پسر را گرفته. خاطرات این چند روزه، خوره جانش شده. پدربزرگ مهربانش را همین چند روز پیش از دست داد، جلوی چشمانش دعوا شده بود بر سر کاغذ و قلم...

از گریه‌های بی امان مادر و از غم بزرگی که بر چهره مظلوم پدر نشسته، معلوم بود که دیگر روزهای آخر است و بناست پدربزرگ مهربان تنهایشان بگذارد. همراه برادر کوچکش گریه‌کنان خودشان را انداختند روی سینه پدربزرگ. آنهایی که نمی‌فهمیدند لحمهم لحمی و دمهم دمی چیست، گفتند بچه‌ها را جدا کنید، سینه محتضر سبک باشد... که صدای ضعیفی فرمود: راحتشان بگذارید، اینها آرام جان من هستند.

ساعتی گذشت و سنگین‌ترین لحظه عالم سپری شد، غمی بزرگ آسمان و زمین را در بر گرفت. جن و انس و ملک، عرشیان و فرشیان باید برای عرض تسلیت می‌آمدند.

باز هم ساعتی گذشت، خانه کمی خلوت شد، آنهایی که خیالشان راحت شد، رفتند دنبال کارشان. رفتند که کاری کنند کارستان... همه رفتند، إلاّ القلیل ممن وفی لرعایه الحق.

بزرگ بنی امیه به فتنه‌خیزی آمد که علی! چه نشسته‌ای؟! سقیفه شلوغ شده است، تو هم بیا حقت را بگیر...

کدام حق؟! حقی که 23 سال پیامبر خدا، گاه و بی‌گاه تبلیغش کرد و آیه قرآن تکمیلش، حال بیایم در سقیفه بگیرم؟! پیکر آخرین فرستاده خدا روی زمین مانده، بیایم در سقیفه بر سر حق خودم چانه بزنم؟! هیهات که از این فتنه چیزی به تو برسد.

فتنه‌گر برگشت، مدتی بعد صدای کوفتن درب خانه قلب بچه‌ها را از جا کند، صدای ضمختی فریاد زد: علی.... بیرون بیا، همه با خلیفه پیامبر(ص) بیعت کرده‌اند، تو هم باید بیعت کنی، وگرنه خانه را با اهلش می‌سوزانم.

از صدای ولوله معلوم بود کوچه لحظه به لحظه شلوغ‌تر می‌شود، بچه‌ها ترسیده بودند. دختری مثل بید می‌لرزید. مادر جلو رفت تا مگر به احترام او دست از اهل خانه بردارند! اما...

***

حالا چند روز گذشته است، بچه‌ها این روزها از کنار بستر مادر تکان نمی‌خورند. گاه گاهی که مادر چشم باز می‌کند، سریع اشک‌هایشان را پاک می‌کنند و لبخند می‌زنند. حسن تو هم بیا، مادر بیدار شد...

او هم زانو زانو جلو می‌آید. آهِ مادر، بند دل کوچکشان را پاره می‌کند. صورت رنگ پریده، درد عمیقش را برملا می‌کند. نگاه ضعیفش که می‌چرخد و به حسن می‌رسد، لبخند می‌زند و چند لحظه نگاه با معنی...

چند وقتی‌ست کم حرف شده، قول داده است رازدار مادر باشد پسر بزرگ علی(ع). با خودش فکر می‌کند حیف شد، کاش کمی بزرگتر بودم!

25 سال بعد دوباره درب خانه‌شان شلوغ می‌شود. اینبار مردم نیامده‌اند درب خانه را آتش بزنند. آمده‌اند بیعت کنند... بیعت می‌کنند و قول مردانه می‌دهند که پای علی(ع) بمانند، اما به 5 سال نکشیده، زیر حرفشان می‌زنند، این را چاه‌های کوفه شهادت می‌دهند.

***

این روزها پسر ابوسفیان برای خودش پادشاهی می‌کند، به مردم قول داده است نان و آبشان را ارزان کند و برایشان راحتی بیاورد، قول داده است نه جنگی در میان باشد و نه تحریمی و نه سختی.... دانه درشت‌ها را می‌خرد، پایین‌دست‌ها خودشان می‌آیند.

پسر بزرگ علی(ع) هم دیگر بزرگ شده، برای خودش مردی شده، حالا نوبت اوست. کمی دور و برش را نگاه کند، به اندازه انگشتان دست هم همراه ندارد. می‌پرسد: زندگی می‌خواهید یا جنگ با دشمن را؟ یکصدا بگویند: زندگی، زندگی.... و بروند دنبال زندگی‌شان.

***

گردش ایام همچنان می‌رود و روزگار کتاب شیعه را ورق می‌زند تا باز نوبت به یکی از پسران علی(ع) برسد. هر چه فریاد بزند شما که قرار بود فرزند رمضان باشید در تحریم، و فرزند محرم باشید در تهدید.... یکصدا بگویند: زندگی می‌خواهیم، زندگی.

و کسی از راه برسد که آی آدم‌ها.... خسته شدید از جنگ و تحریم و دشمنی دشمنان؟! من برایتان زندگی می‌آورم، جوری با دشمنانتان کنار می‌آیم که آب در دلتان تکان نخورد. مقاومت سیری چند؟! ایمان را دیدی، سلام برسان.

گفتی خانواده شهدا؟! هفته‌ای یک بار سری بزن و بگو مدیونشان هستی، بگو و بگو.... آنوقت اگر حق هسته‌ای‌شان را هم به ثمن بخس بفروشی، قرار نیست کسی مخالفت کند و تو را بالا می‌برند و بالاتر.

تا جایی که بگویی برجام دو هم در راه است، تا جایی که بگویی اگر روزی ولی نبود، چنین و چنان می‌کنم، و باز این مردم تو را بالا خواهند برد.... آنقدر بالا که کوچکی‌ات معلوم شود و بعد کشوری به اندازه یک بند انگشت از ته دنیا گردن دراز کند که آی ایرانِ بدون هسته‌ای، من هم با تو قطع رابطه می‌کنم!

عجب روزگاری شده! تا دیروز دشمن دست به عصا دشمنی می‌کرد، نکند هسته‌ای داشته باشیم. این روزها خودمان خیال دشمن را راحت کردیم که از ما نترسید. بیایید فکر کنید ایران دیوار مهربانی است، هر چه به کارتان می‌آید بردارید، هر چه لازم ندارید به ما بفروشید.

نگران نیستیم، این روزها هم می‌گذرد. دوباره مردم برمی‌گردند...

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

سرود پایانی 1438

کربلایی محسن محمدی پناه

انجمن ادبی مع الحسین(ع)

کانون هنر و رسانه بهشت دارالعباده