استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

  

 
 



اینجا خبرهایی است

تقریباً ساعت‌های هفت – هفت و نیم بود که دلم هوای هیأت انصار ولایت کرده بود، بری اولین بار بود که می‌خواستم بروم ببینم چه‌طوریست، چه می گویند و چه کار می‌کنند، اما انگار همه چیز دست به دست هم ‌می‌داد تا من دیرتر برسم.

بالاخره همراه مادرم راه افتادیم به سمت هیأت، ورودی در، یک خانم باحجاب نشسته بود، پلاستیک به دست، برای استقبال از کسانی که وارد هیأت می‌شوند، اشک در چشمانش، ساحلی راه انداخته بود انگار پلاستیک دادن به مردم برایش خیلی ارزش داشت.

کفش‌هایم را درآوردم و به داخل حسینیه رفتم، سخنرانی تمام شده بود و صدای مداحی تمام مسجد را فرا گرفته بود، ذکری که تمام مردم بر لب‌هایشان داشتند حسین بود و یا حسین.

جایی برای مادرم یافتم و نشستیم، حس زیبای داشتم. شکوهی دیدم که هرگز فکر نمی‌کردم چنین باشد .زنانی را دیدم که با فرزندان شیرخوار خود آمده بودند، انگار می‌خواستند آن‌ها هم خود را به ریسمان هیأت گره بزنند. از پیر تا جوان آمده بودند.

لحظه‌ای، تیر نگاهم به سویی رفت که اشک در چشمانم جاری کرد. انگار شهیدان هم بودند، آنجا جایی نبود جز جایگاه شهیدان با عکسی از سردار شهید امروزمان الله دادی و نوشته‌ای که در تاریکی خوب نمی‌دیدم و تزئیناتی که زیبایش کرده بود، هر چند آن تصویر زیبای خود را داشت.

به اتاق کودک رفتم حس زیبای بود وقتی مرا به سمت پیامبرمان می‌کشاندند. تمام اتاق پر شده بود از عکس گنبد سبزش و اسم زیبایش. احساس غرور کردم وقتی کودکان با توپ به عکس کسی می‌زدند که با کاریکاتورش به پیامبرمان توهین کرده بود.

کودکی را دیدم که فقط پنج سال داشت و در دستش کاردستی کوچکی از حرم رسول خدا(ص) بود. سعی داشتم از او چندین سوالی بپرسم .با کودک آشنا و دوست شدم. از او پرسیدم: پیامبر را چقدر دوست داری؟ در جواب به من گفت: زیاد و با دستانش همه انگشتانش را نشان داد. با تعجب پرسیدم: مگر او را دیده‌ای؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا دوستش داری؟ گفت: چون مهربانست... آخر از او خواستم دعایی کند او نیز در جواب گفت: خدایا همه دشمنان پیامبر را بکش...

من با تعجب با خود گفتم چگونه این کودک پنج ساله اینگونه سخن می‌گوید. او را بوسیدم و خداحافظی کردم. حس عجیبی بود از آن عکس‌ها و آن بچه‌ها...

بعد به حسینیه برگشتم نوای مداح که از نام رسول پر شده بود، مرا دگرگون و دل را هوایی کرد. نحن عشاق‌الرسول گوش را نوازش می‌داد و قلب‌ها را به تپش می‌انداخت و به دستانی که آرزوها و عشقشان را بر روی دستشان گرفته بودند، قوت می‌بخشید.

اشک در چشمان همه حلقه زده بود، در چشمان کودکانی که با حیرت به اطراف می‌نگریستند و مادرانی که از غم جسارت به رسول عشق اندوهگین بودند و اشک در چشم داشتند.

بعد از سلام بر اهل بیت(ع) همه بی‌قرار مدینه بودند، اشک‌هایشان خشک نمی‌شد. من نیز در شگفتی مهمانی این شب بودم و در ذهنم مرور می‌کردم دعای زیبایی را که امشب یاد گرفتم: اللهم اجعلنا مع رسول‌الله، مع ولی‌‌الله، مع بقیه‌الله‌.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید