استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

  

 
 



عزیزِ ارباب

بسم الله الرحمن الرحیم

گرما و شلوغی روز در یک شهر غریب، سرما و تاریکی شب‌های خرابه، سفتی و ضمختی طنابی که دست‌های کوچک تو را بسته باشد، گرسنگی و تشنگی، خستگی راهی از کربلا تا کوفه و شام، ترسناکی مردان غریبه‌ای که تو را با اخم نگاه کنند و ناسزا بگویند، هیبت و بزرگی سربازی که هر روز تو را کتک زده باشد، همه را جسم کوچک و نازپرورده شما تحمل کرد بانو، همه را... پس چه شد که این آخر سفری بهانه گرفتید؟! کاش باز هم تحمل کرده بودید. گر چه با این زخم‌ها و جراحت‌ها، با این ضعف و روی زرد همه می‌گفتند: بعید است دوباره به مدینه برسد!

کاش بهانه پدر نگرفته بودید، این نامردمان هنوز نمی‌دانند 3 ساله‌ای اگر بهانه گرفت، نکند جایی از بدنش درد می‌کند؟!... نکند ترسیده؟!.... کمی ناز و نوازش می‌خواهد، با طعامی سرگرمش کنند. اگر بهانه پدر گرفت، قصه‌ای بگویند، حواسش را پرت کنند تا به یاد پدر نیفتد، نمی‌دانند سر بریده پدر او را می‌کُشد؟! نمی‌دانند؟!

این آخری بهانه عموی مهربانتان را گرفتید که هر وقت روی دوشش می‌نشستید، بالا می‌رفتید... انگار همه دنیا زیر قدمهای شما باشد. پرسیدید چرا مدتی‌است صدای گریه اصغر نمی‌آید؟ او که هیچ وقت به این آرامی نبود؟!  برادر بزرگتان؛ او که با صدای اذانش چادر کوچکتان را سر می‌کردید که نگاه کنید من هم نماز بلدم!

بهانه پدر را که گرفتید اما برایم سؤال شده! گفتم: مگر می‌شود در تمام مسیر نیزه‌ای را که همیشه هوایتان را داشت ندیده باشید؟! یا اصلاً از همان کربلا، روزی که گفتند سوار شوید به سوی کوفه می‌رویم، یادتان باشد شما را از میان گودالی عبور دادند، حتماً نشناخته‌اید! شاید هم امشب که به کاخ یزید رفته بودید، پایین تخت صورت آشنایی دیدید، به یاد پدر افتادید! نمی‌دانم...

بهانه‌های شما بهانه نبود، حق بود. آغوش گرم پدر می‌خواستید، یا لااقل یک خبر. برایتان خبر آوردند، خبری را با طبق آوردند... همه گفتند کار رقیه تمام شد. لحظاتی گذشت، روح پاک و ملکوتی شما که پر کشید و به آغوش گرم پدر رسید، آرام گرفتید. همین است، آغوش مهربان جایگاه شماست نه خاک سرد خرابه‌های تاریک.

سرِ نورانی را که بغل کردید، درد دل‌های شما همه‌اش را که نه، چند جمله‌ای را شنیده‌ایم. فهمیدیم که شما عزیزدُردانه ارباب ما هستید اولیامُخَدّره! همین است که هزار و چهارصد و پنج سال گذشته، هنوز مردانمان هم مثل زنان فرزندمرده برای مصائب شما بی‌قراری می‌کنند. گفتنی نیست اما خواستیم گمان نکنید که تمام امت، همان چند هزار نفر کوفه و شام بودند. خانم جان تمام زندگی ما همین مودت ذی القربایی است که به خاندان شما داریم.

این مجالس برای ما همه چیز است. می‌آییم، می‌نشینیم، یک گوش‌مان به ندای ‌بصیرت است، یک گوش‌مان به مصائب شما. اصلاً شما حَکَم بانو! دلمان گرم است هیچ کس هم که نه، خودتان خبر دارید چند سالی است که ارگ را برای عزای شما آباد کرده‌ایم. عنایتی کنید از دست و دل انصار ولایت بیرون نیاورند این خیمه را، یا دستهای کوچکتان برایمان خیمه‌ای بهتر بنا کند. شما حَکَم بانو...