استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

  

 
 



شهرالحسین به روایت قلم

حرف، واژه، جمله قرار نیست بتوانند سنگینی داغ شما را روایت کنند آقا! این وقتها دست و دلِ ذهن هم می‌لرزد. بیچاره قلم، چه وظیفه‌ سنگینی روی دوشش گذاشتیم...

دست لرزید و قلم را برداشت، تا چند قطره حرف روی کاغذ افتاد، کاغذ به ناله بلند شد که سوختم! حرفهای تو داغ است. قلم بریده بریده گفت: این داغ کمرم را شکسته، یاری‌ام ‌کن! کاغذ گفت: حرفهای تو نباشد، لوح سفید دلم به چه کار می‌آید؟ عاشقانه‌ات را ثبت کن...

و قلم آغاز کرد: بسم ربّ الحسین(ع)، دوازده ماه خدا هم به آخر رسید و دوباره محرم شد و باز این چه شورشِ محتشم‌ها، حسینیه‌هامان آباد، اجاق دیگ‌های نذری‌مان به راه، از همین خروس‌خوان که شروع کنی تا آخر شب هر جای شهر عَلَمی و روضه‌ای و عزایی. هر وقت برسی، قرار نیست بی‌نصیب بمانی.

دهه اول جای خود، اگر دو ماه محرم و صفر صباحاً و مسائاً اشک چشممان خشک نشود، جا دارد. صبح‌ها قرارمان ارگ بود، جای غایبان خالی، عاشورا می‌خواندیم. شب‌ها هم جایی به نام حضرت ثارالله خیمه‌ برپا کرده ‌بودیم به چه بزرگی! اول سفره را با طبقی از فواکه مشتبه و غیرمتشابه قرآن شروع می‌کردیم، بعد هم کمی چاشنی چاووشی و می‌رفتیم پای وعظ کلّ یومٍ عاشورا و کلّ ارضٍ کرببلا. تمام که می‌شد محمدی پناه می‌ماند و این همه دل سوخته داغدار.

از شب اول هر بار که مدال نوکری انداختیم و نشد که به روضه برسیم، بغض فرو بردیم و گفتیم باشد برای فردا... . عاشورا که آمد ورق برگشت، گفتند هر که هستی و هر جا هستی، امروز را مال خودت، برو که این داغ اگر ناله نشود و از سینه بیرون نیاید تو را می‌کُشد. پا که به حسینیه گذاشتیم، هوا سنگین بود، تمام سیصد و شصت و پنج روز سال یک طرف، این روز و این ظهر و این ساعت یک طرف. برای این مردمی که یاد گرفته بودند إن کُنتَ باکیاً لِشَیءٍ فَابکِ لِلحسین(ع) باشند، چیزی کم نبود، سینه‌ها داغدار، دم روضه‌خوان گرم و مقتل پر ماجرا... .

مجلس را با الرحمن شروع کردند، بعدِ قرآن رفتیم خدمت صاحب عزایمان، عرض تسلیت و سر سلامتی دادیم و ناحیه مقدسه خواندیم. به جای مصیبت‌هایی که بزرگی‌اش را نمی‌دانستیم ناحیه مقدسه خواندیم، به جای وعظ ناحیه مقدسه بود، به جای مقتل‌خوانی ناحیه مقدسه بود و به جای روضه‌خوانی ناحیه مقدسه... اول آتش ‌زد و بعد گر ‌گرفت، اما... اما دوباره فروکش‌کرد! نمی‌دانم عیب کار کجا بود که نمی‌مردیم؟ شاید گناه پوستمان را کلفت کرده، شاید هم بضاعتمان کم است، خودشان آراممان می‌کنند.

غروب شد، نماز جماعتی خواندیم با حزن و اندوه. بعد از آن پای ارادتمان لنگ بود برای رسیدن به محضر صاحب عزا؛ به جای آن، خدمت امامزاده جلیل‌القدر امامزاده جعفر رفتیم برای عرض تسلیت مصیبت جد بزرگوارشان.

أعظَمَ اللهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالحسین علیه السلام وَ جَعَلَنَا وَ إیّاکُم مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِّیهِ الإمامِ المهدی مِن آلِ محمدٍ عَلیهم السلام.

و اینگونه عاشورای امسال را قلم بر لوح انصار ولایت حک نمود و دیگر هیچ...