استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

  

 
 



بِشَرطِهَا وَ شُروطِهَا

دیدیم تابستان‌مان هم دارد به آخر می‌رسد و مشهدی نشدیم، دلمان پاک هوای گنبد طلا کرده بود و ازدحام صحن انقلاب و آب سقّاخانه. غروب که می‌شد منتظر صدای نقاره‌خانه بودیم، خنکی و سرمای لذت‌بخش داخل رواق‌ها آن هم وسط گرمای ظهر، شب‌های جمعه می‌گفتیم: عجب کمیلی بخوانند اینهایی که حرم هستند!

ذی‌القعده که آمد خبر آوردند کویر یزد هم قرار است زیر سایه خورشید برود. چه خورشیدی! شمس الشموس است. قرنهاست یادمان نرفته مجلس روضه‌ای که برای حسین(ع) به پا می‌کنیم، عطرش را همین حضرت خورشید برایمان به ارمغان آورده‌اند. دلمان خوش است لااقل همین یک قلم را چیزی کم نداریم از یَابن شَبیب‌ها...

هر چه فکرش را می‌کنم نمی‌دانم از کِی؟ اما یادم هست هر وقت شما را غریب‌الغربا می‌خواندند هم غصه‌دار می‌شدم به غربت شما، هم به دلم برمی‌خورد! آخر کمی هم انصاف بدهید! خدا دار و ندارمان را در مدینه و عراق گذاشت، شما هم ایران نمی‌آمدید که... فدایتان! خدا که همه کائنات را به پای شما ریخته است، کجای زمین، برای شما چه فرق می‌کند؟ بگذارید لااقل ما دلمان خوش باشد که امام رضا(ع) مالِ ماست. طوس اگر مشهد نمی‌شد و همان طوس می‌ماند، دلمان را به چه خوش می‌کردیم؟ زیارتمان شمائید، حجّ‌مان شمائید، مسافرت تابستان‌مان شمائید، عادت کرده‌ایم سال بگذرد و مشهد نرفته باشیم، هیچ‌ چیز خوشحال‌مان نکند.

هفتمین سال است اما که خدّامتان خنکای سایه شما را تا همین کویر یزد هم می‌آورند، خدا خیرشان بدهد. انصار ولایت هم در پناه ولایت شما باشند، خدایی چیزی کم نمی‌گذارند. می‌آییم، می‌نشینیم و یَفرَحونَ بِفَرَحِنا می‌شویم: گنبد و ایوان طلا و جشن و مولودی و شربت و چراغانی و شلوغی و بیا و برو، همه چیز مهیاست. شاید، شاید حق شادی شما را ادا کنیم، اما خدا کند اصل کاری هم سرِ جایش باشد؛ دژ محکم الهی را به برکت انقلاب داریم، خدا کند بِشَرطِها و شُروطِهایش را گم نکنیم... حواسمان باشد! امتداد أنا مِن شُروطِهای شما امروز همان رهبر خراسانی ماست. گاهی ولیّ زمانمان اشاره‌ای اگر کرد، خدا نکند بهانه بتراشیم که از این حصنِ حصین اگر بیرونمان کنند، روزگارمان سیاه است. به سیاهی همین ممالک اطرافمان، آنها هم همین یک قلم را کم دارند، که هر چه بلاست، از بی‌ولایتی است.