امام خامنه‌ای(مدظله‌العالی) در باب شهدای مدافع حرم می فرمایند: «شهدای مدافع حرم در زمان حیات خود از اولیاءالهی به شمار می‌روند. اگر شهدای مدافع حرم نبودند اثری از حرم اهل‌بیت(ع) نبود.                               امام خمینی(قدس سره شریف) فرمودند: «ملتی که قیام کرده است در مقابل همه قدرت‌های عالم، ملتی که برای اسلام قیام کرده است، برای خدا قیام کرده است، برای پیشرفت احکام قیام کرده است، این ملت را با ترور نمی‌شود عقب راند.                               امام خامنه ای می فرمایند : «جهاد تمام شدنی نیست، کار خوب، یک‌بارش برای همیشه عمر کافی نیست، باید مستمر باشد، فاذا فرغت، فانصب. زمانی که از کاری فراغت پیدا کردی، کار جدید دیگری را شروع کن، بیکار نباش».                               مقام معظم رهبری در دیدار با ائمه جمعه سراسر کشور فرمودند: «بنده فکر می‌کنم خوب است که محل‌های نماز جمعه، مرکز نمایش کتاب‌های خوب و کتاب‌های روز و کتاب‌های مطلوب باشد».


 

 
 

 

استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

  

 
 



دل نوشته ها

فرصتی برای بندگی

از بهترین ماه‌های خدا، دو ماهش را پشت سر گذاشتیم. چیزی نمانده بود ماه مبارک خدا هم از راه برسد و این یک ماه را دربست، مهمان خودش باشیم.

قرار بود نفس‌هایمان، تسبیح باشد و خوابمان عبادت. قرار بود دعاهایمان مستجاب باشد و کوله‌بار گناهانمان سبک شود، اگر قدر لیله القدر را بدانیم...

رجب که گذشت، به آهی گذشتیم و گفتیم خدا شعبان را برکت دهد. شعبان هم به نیمه رسید. آقایمان امسال هزار و صد و هشتاد و یک ساله شدند. هست و نیستمان فدای یک لحظه از سلامتی‌شان.

از چراغانی و آئینه بندان که گذشتیم، بوی ماه خدا بیشتر به مشام رسید. چنته‌مان را زیر و رو کردیم، خبری نبود... اینجا بود که دست به دامان شیخ عباس قمی(ره) شدیم، بلکه دعائی و ذکری و مناجاتی حواله‌مان کند تا دست خالی روانه مهمانی خدا نشویم.

فرمانده جبهه فرهنگی‌مان روزهای آخر شعبان، در سنگر جلسات هفتگی، فرهنگ پیشواز را یادمان داد. نگاهی به دور و برمان کردیم، دیدیم نه... رفتارها که هنوز هم خبر از إن لم تکن غفرتَ می‌دهد. این شد که واغفر لنا فیما بقی منه ورد زبانمان شد. تا دست از ثواب اگر خالی ست، لااقل کوله‌بارمان دیگر سنگین از گناه نباشد. درهای رحمت خدا نزدیک بود باز شود و هر که سبک بار تر، فرصت بندگی‌اش بیشتر.

خبر دادند ولیّ خدا هلال ماه خدا را تأیید کرده، رمضانِ امسال هم رخ نشان داده بود. خدای علیُّ عظیم را شکر کردیم و به غفور و رحیم بودنش دل بستیم.

ربّ عظیم ما، همان که لیسَ کمثله شئ است، فرصتمان داد برای بندگی در ماهی که فضّلته علی الشّهور است. روزه را برایمان فرض کرد، روزه این روزها که به قول سوخته دلی، یک عمر اگر روزه بگیریم و بگیرید و بگیرند، همتا نشود با عطش خشک دهان علی اصغر(ع)....

ماه خدا بزرگ است، خیلی بزرگ، چرا که شبی دارد برتر از هزار ماه و قرآنی در آن نازل شد، هدیً للنّاس و بیّنات. خدا کند منّتی بر ما بگذارد و جدایمان کند از نار جهنم و داخلمان کند به بهشت برین به حق مهربانی‌اش.

ما هم هر روز قول دادیم یادمان نرود کلّ جائع را. برای کلّ اسیر و کلّ غریب دعا کردیم.

به سدّ فقرنا که رسیدیم، حواسمان بود، مذاکره با دشمنان خدا فقر ما نیست، که غیبت امام و غربت نائب امام درد ماست. اللهم غیّر سوء حالنا بحسن حالک...

بگذریم، حالا که وظیفه اول و آخرمان شده همدلی و همزبانی. ما هم بخواهیم شیعه تنوری باشیم، باید کفش‌هایمان را جفت کنیم و بی‌ چون و چرا برویم داخل تنور، بمانیم تا ولیّ زمان خبرمان کند.      

 اما از انصار ولایت بگوییم که نذر هرساله‌اش شده مهمانی بگیرد و سفره ابوحمزه پهن کند. غریبه که نیستید، بین خودمان بود، سحرهایمان به سحری خلاصه می‌شد و روزه‌هایمان به خواب و نفس‌هایی که تسبیح بودند به توفیق اجباری! افطار هم که می‌شود، خیلی بزرگی ‌کنیم، از طولانی بودن روز و گرمی هوا غر ‌نزنیم. اذان که بلند می‌شود، سر تا پای نماز مغرب، فدای یک لقمه چرب و نرم افطاری می‌شود.

اما چند سالی است که ارگ تمام این یک ماه را میزبان بفرمائید مهمانی خدا می‌شود و فرصتی مهیا می‌کند برای بندگی... افطاری‌ات را که نوش جان کنی و بیایی، اینجا همه چیز هست:

چند برگی از صحیفه مبارکه را همراهی‌ات می‌کنند، بعد به استماع منبر احکام می‌نشینی که هر چه سؤال از رمضان داری، جوابت را بگیری. مناجات خوانی سنتی هم روح و جانت را وصل می‌کند به سرچشمه معنویت رمضان تا بروی پای وعظ واعظ...

موعظه‌ها به لذیذ مناجات ابوحمزه متنعم است. آخرِ کار هم مثل همیشه بدون ذکر غم حسین(ع) روزگارمان سر نمی‌شود.

پا به پای رمضان جلو ‌آمدیم، شبی را عزادار غم ام‌ّالمؤمنین خدیجه کبری(س) بودیم و شبی را به یمن میلاد کریم اهل‌بیت(ع) و اولین سبط نبی(ص) به سرور ‌گذراندیم.

چند روزی را از داغ فزت و ربّ الکعبه، به سوگ پدر می‌نشینیم و لیالی قدر را که ما أدراک لیله القدر هستیم، دور هم جمع ‌می‌شویم حتی مطلع الفجر...

خلاصه از این سی شب خدا، هر شب را هم اگر نه، لااقل در کنار همه افطاری رفتن‌ها و افطاری دادن‌ها کمی هم به فکر خودمان باشیم. سالهای قبل، اخلاق یاران خدا، و امسال اخلاق دشمنان خدا را در فرصت بندگی یاد می‌دهند. سری به خیابان شهید ابراهیمی بزنید، بزمی به پاست به بزرگی شهرالله الأکبر.{jcomments on}

قدم نو رسیده مبارک ارباب

قرار شد میلاد شما را جشن بگیریم آقا. روزش را که دقیق نه، همین را می‌دانیم که شما از کنار رجب روئیده‌اید، شکوفه سیب.

دو-  سه سالی را به قدر بضاعتمان عرض ارادت کردیم، خوب و بدش را خدا عالم است و شما. می‌خواستیم کسی خیال نکند حالا که قسمت نبود و به یک سالگی هم نرسیدید، بناست روز میلادتان را بی دغدغه بگذرانیم.

قرار بود زودتر از اینها عرض ارادت کنیم، می‌خواستیم جشنی بگیریم چنین و چنان. خادمان شما به هر دری هم زدند، جور نشد. که البته حاشا و کلاّ اگر گمان کنیم جور شدنی بود و نشد، و زمین و زمان در برابر خواست شما تاب ایستادگی دارند. شما که از تبار بِکُم یُنَزِّلُ الغَیث وَ بِکُم یُمسِکُ السّماء هستید و ذَلَّ کُلُ شَئ لَکم را برای شما فرموده‌اند؛نه، اما قصّه قصّه دیگری بود. امسال را اراده کردید امامزاده سید نصرالله(ع) پرچم‌دار ذکر شما باشند و خواست، خواست شماست حضرت آقا...

پرسان پرسان آمدیم. برادر شهیدمان علی اصغر شایق هم بلد راه‌مان شد به رسم هم‌نامی با شما و اینکه روزگاری بین ما بود و برای شما خدمت می‌کرد و امروز کنار شماست و هوای ما را دارد...

میلاد شما با همه اهل بیت(ع) تفاوت دارد یا رضیعَ الصغیر! هر آنچه از شما می‌دانیم، به همان یکی - دو ساعت ظهر عاشورا خلاصه می‌شود. کلامی از شما به ما نرسید و رفتاری از شما در مقاتل ثبت نشد، جز بی‌تابی بر دستان مادر و لبخندی که به روی دست پدر زدید و دیگر هیچ....

اما می‌بینید؟! این جشن همه‌اش مال شماست آقازاده... جشنی که می‌خواستیم کم از زیر سایه خورشید نداشته باشد. این آمدن و رفتن‌ها، این صحن امامزاده که انصار ولایتی‌ها به عشق شما آذین بستند، این چراغانی و شربت و شیرینی، این سیب‌های سرخی که دیگر رسم هر ساله‌مان شده به تبرک یس و یوسف، و به معجزه روح خوشی که وقت خواندن عاشورا به آن دمیده شد.

این کیک شش طبقه به یُمن شش ماه عمر شریفتان که سهم کودکان بی‌سرپرست شد تا لااقل همین یک شب را گرد غم از صورت ماه کودکانه‌شان پاک کند.

این سرودی که بچه‌های بهشت عادت کرده‌اند هر سال تقدیم شما کنند با نوای ای پناهم حسین...

این مولودی و کف‌زنی‌ها، این لبخندهایی که با دُرّ غلطان روی گونه‌ها همراه شد گاهی که نام زیبای تو را به زبان آوردیم و وقتی گهواره خالی شما را گلباران کردند.

این سلامی که با اشک رو به کربلا دادیم تا چشم‌روشنی اربابمان باشد و با زبان بی‌زبانی گفتیم: قدم نو رسیده مبارک ارباب. آنوقت شنیدیم کسی آرام گفت: خدا به شش ماهگی‌اش رحم کند....

می‌بینید آقا زاده؟ برای هر کدام از خاندان شما که جشن میلاد بگیریم، شادیم و فقط شاد؛ اما نوبت شما که می‌رسد شادی‌مان با خون دل همراه است و لبخندمان با اشک....

خلاصه خواستیم به پابوسی بیاییم، راه دور بود و چند هزار دل، همه مشتاق؛ گفتند: یکی را به نیابت بفرستید و قرعه به نام سجاد چند ماهه افتاد. یا لیتنا کنّا معه...

و اما جشنمان امسال بر پایه محبت چیده شد برای این روزها که انگار هر چه پیش می‌رویم زمانه دست و پایمان را می‌بندد تا روزی که به جای یک بند انگشت محبت، خروارها چوب و تخته نثار فرزندانمان کنیم و به جای خواهر و برادر عروسک‌های بی‌جان و آدمهای آهنی...

این شد که همه از سخنرانی سخنران بگیر تا خوشامد گویی میزبان، همه گفتند: سیسمونی امسالمان سیسمونی محبت باشد تا بعد... و این یکی دست کوچک شما را می‌بوسد. تلاش ما ظاهر و باطن همین بود، خودتان عنایتی کنید که شرمنده نسل های بعدمان نباشیم از بی‌محبتی...

 

برگ سبزی تقدیم به حضرت مادر(س)

سلام بر محبوبه خدا!

سلام بر مادرِ پدر!

سلام مادر!

سلامِ این نوجوان دوازده ساله‌ را بپذیر.

می‌خواهم مطلبی بنویسم که مقدمه داشته باشد اما من در برابر حضرت مادر(س) هیچ مقدمه‌ای ندارم پس بی‌مقدمه می‌روم سر اصل مطلب.

مادر! مرا به فرزندی بپذیرید من شما را مادر خود می‌دانم شما هم به همان درِ سوخته مرا به فرزندی بپذیرد.

راستی از درِ سوخته حرف زدم از آن در و خانه نیم‌سوخته چه خبر؟

هنوز مهدیت نیامده تا انتقام آن سیلی را بگیرد

مادر! ای سرور زنان جهان! شنیده‌ام دعای مادر مستجاب می‌شود

ای مادرِ مادرها! دعایم کنید تا از چاه غفلت بیرون بیایم و با چشمی بصیر به زندگی نگاه کنم.

راستی حال پدرم علی(ع) چگونه است؟

این روزها هیچ‌کس طاقتِ میخ، سینه، درِ سوخته و چادر خاکی را ندارد چه برسد به مولا علی(ع) که غیرت ‌الله است.

همان چادری که خاکی شد اما نیفتاد، چادری که شما را به خدا رساند.

آن چادر خاکی که رزق تمام سال ما از اوست

همان چادری که بهار و سال ما را فاطمی کرد.

مهدی جان! بیا، به خاطر مادر بیا

بیا که نه تنها مادر مظلومه و پدر مظلومت که مظلومان عالم چشم‌انتظار تواند.

فاطمیه، روضه غیرت است و بس

معمولاً تو مجالس روضه‌، این صدای خانم‌هاست که به گریه بلنده؛ نه این‌که مردها گریه نکنند، نه! ولی صدای گریه خانم‌ها بیشتر شنیده میشه. اما تو مراسم فاطمیه این طور نبود و برعکس روضه‌های دیگه صدای گریه آقایون زودتر و بلندتر از همیشه سکوت مجلس رو شکست. آخه میدونید چیه؟ برای یه خانم باحیا و ولایتی، شنیدن روضه حضرت زهرا علاوه بر دردی که داره، طعم خاصی هم داره. چون حین گریه داره درس ولایت مداری و حجاب و عفاف و استواری رو یاد میگیره اما برای یک مرد غیرتی خیلی سخته که تصور کنه که یک زن داغ‌دار حامله رو جلوی چشمش کتک بزنند، بچه‌اش رو سقط کنند، با لگد طوری به در بکوبند که زنی که پشت دره یکی از در بخوره یکی از دیوار، میخِ در، سینه‌اش رو مجروح کنه و غلاف شمشیر بازوشو.

ادامه مطلب: فاطمیه، روضه غیرت است و بس

به دوستی ما شهادت بدهید بی‌بی!

اسفند که آمد مثل هر سال بازارهایمان شلوغ شد، پیاده‌روها جای سوزن انداختن نیست. رفت و آمد و خرید شب عید، جوجه‌های رنگی‌ که هر سال همین موقع سر و کلّه‌شان پیدا می‌شود. لبخند کودکانی که لباس و کفش نو خود را، محکم در بغل گرفته‌اند و تا به خانه برسند دور دنیا را با این کفش‌های نو سیر کرده‌اند.

ادامه مطلب: به دوستی ما شهادت بدهید بی‌بی!

اینجا خبرهایی است

تقریباً ساعت‌های هفت – هفت و نیم بود که دلم هوای هیأت انصار ولایت کرده بود، بری اولین بار بود که می‌خواستم بروم ببینم چه‌طوریست، چه می گویند و چه کار می‌کنند، اما انگار همه چیز دست به دست هم ‌می‌داد تا من دیرتر برسم.

بالاخره همراه مادرم راه افتادیم به سمت هیأت، ورودی در، یک خانم باحجاب نشسته بود، پلاستیک به دست، برای استقبال از کسانی که وارد هیأت می‌شوند، اشک در چشمانش، ساحلی راه انداخته بود انگار پلاستیک دادن به مردم برایش خیلی ارزش داشت.

کفش‌هایم را درآوردم و به داخل حسینیه رفتم، سخنرانی تمام شده بود و صدای مداحی تمام مسجد را فرا گرفته بود، ذکری که تمام مردم بر لب‌هایشان داشتند حسین بود و یا حسین.

جایی برای مادرم یافتم و نشستیم، حس زیبای داشتم. شکوهی دیدم که هرگز فکر نمی‌کردم چنین باشد .زنانی را دیدم که با فرزندان شیرخوار خود آمده بودند، انگار می‌خواستند آن‌ها هم خود را به ریسمان هیأت گره بزنند. از پیر تا جوان آمده بودند.

لحظه‌ای، تیر نگاهم به سویی رفت که اشک در چشمانم جاری کرد. انگار شهیدان هم بودند، آنجا جایی نبود جز جایگاه شهیدان با عکسی از سردار شهید امروزمان الله دادی و نوشته‌ای که در تاریکی خوب نمی‌دیدم و تزئیناتی که زیبایش کرده بود، هر چند آن تصویر زیبای خود را داشت.

به اتاق کودک رفتم حس زیبای بود وقتی مرا به سمت پیامبرمان می‌کشاندند. تمام اتاق پر شده بود از عکس گنبد سبزش و اسم زیبایش. احساس غرور کردم وقتی کودکان با توپ به عکس کسی می‌زدند که با کاریکاتورش به پیامبرمان توهین کرده بود.

کودکی را دیدم که فقط پنج سال داشت و در دستش کاردستی کوچکی از حرم رسول خدا(ص) بود. سعی داشتم از او چندین سوالی بپرسم .با کودک آشنا و دوست شدم. از او پرسیدم: پیامبر را چقدر دوست داری؟ در جواب به من گفت: زیاد و با دستانش همه انگشتانش را نشان داد. با تعجب پرسیدم: مگر او را دیده‌ای؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا دوستش داری؟ گفت: چون مهربانست... آخر از او خواستم دعایی کند او نیز در جواب گفت: خدایا همه دشمنان پیامبر را بکش...

من با تعجب با خود گفتم چگونه این کودک پنج ساله اینگونه سخن می‌گوید. او را بوسیدم و خداحافظی کردم. حس عجیبی بود از آن عکس‌ها و آن بچه‌ها...

بعد به حسینیه برگشتم نوای مداح که از نام رسول پر شده بود، مرا دگرگون و دل را هوایی کرد. نحن عشاق‌الرسول گوش را نوازش می‌داد و قلب‌ها را به تپش می‌انداخت و به دستانی که آرزوها و عشقشان را بر روی دستشان گرفته بودند، قوت می‌بخشید.

اشک در چشمان همه حلقه زده بود، در چشمان کودکانی که با حیرت به اطراف می‌نگریستند و مادرانی که از غم جسارت به رسول عشق اندوهگین بودند و اشک در چشم داشتند.

بعد از سلام بر اهل بیت(ع) همه بی‌قرار مدینه بودند، اشک‌هایشان خشک نمی‌شد. من نیز در شگفتی مهمانی این شب بودم و در ذهنم مرور می‌کردم دعای زیبایی را که امشب یاد گرفتم: اللهم اجعلنا مع رسول‌الله، مع ولی‌‌الله، مع بقیه‌الله‌.{jcomments on}

«لبیک یا رسول الله»

سلام ای بهانه‌ی خلقت!

سلام ای رحمه للعالمین!

سلام پیامبرم!

وقتی به دنیا آمدید برکت وجودتان تن کفر را لرزاند، زمین بر خود بالید و عطر وجودتان همه‌ی عالم را پر کرد!

آن روز که از غار حرا بیرون آمدید نور نبوتتان بر مخلوقات خدا می‌تابید و هرکس ایمان می‌آورد از ظلمات گمراهی رها می‌شد.

ای رسول خدا! آرزویمان این بود که ای کاش آن روز که به مدینه هجرت می‌کردید در کنارتان بودیم. آقاجان آرزویمان ابن بود ای کاش آن روز که مردم با سنگ بدرقه‌تان می‌کردند، بودیم و سپر جانتان می‌شدیم. ای کاش در جنگ‌ها کنارتان بودیم و با تمام وجود جلو ضربه‌ها می‌ایستادیم و دفاع می‌کردیم و غم از دلتان برمی‌داشتیم. آرزویمان این بود آن روزها پیک‌تان می‌گشتیم و در سراسر زمین پراکنده می‌شدیم تا خبر نبوت عزیزترین بنده خدا را به گوش عالمیان می‌رساندیم و از اوصاف نیکویتان می‌گفتیم و از عشقتان به بندگان خدا، تا هیچ‌کس از ایمان آوردن به آخرین فرستاده خدا محروم نماند.

اما نبودیم...

حالا که هستیم بعضی‌هامان از فرهنگ اسلامی‌مان به فرهنگ بیگانه هجرت کرده‌ایم، ساکن کشورهای غیرمسلمان نشدیم اما خانه‌هامان رنگ و بوی آنان را گرفته، یادمان رفته آن روزها مردم برای حفظ دینشان هجرت می‌کردند و ما برای راحتی دنیامان.

ای حبیب خدا! ما را ببخشید، ما را حلال کنید که هستیم و دشمنان به شما توهین می‌کنند. شاید تا شنیدند سال گذشته میلادیشان، تعداد مسلمانان جهان در تاریخ دنیا بر مسیحیان پیشی گرفته، برنتافتند. آری! می‌خواهند نور خدا را خاموش کنند، نمی‌دانند خدا خود فرمود: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» نمی‌دانند زیر حقارت و ذلتشان را با دست خود امضا زده‌اند، وقتی به عزیزترین و بزرگترین انسان عالم توهین کرده‌اند.

ای رسول خدا! قلب‌های پر از عشقمان از این غم شرحه‌شرحه گشت و تا پاسخ این هتّاکی را ندهیم التیام نمی‌یابد.

ما با تیر اتحادمان با تیر عفت و غیرت و با فریادهای «لبیک یا رسول‌الله» بر قلب‌های دشمنان شما می‌تازیم که ما «لبیک یا رسول‌الله» را از کودکی آموخته‌ایم از همان زمانی که در گوش‌هامان خواندند «أشهد أنّ محمّدً رسول‌الله» و حق‌طلبان عالم تاب نخواهند آورد توهین به برترین موجود هستی را.{jcomments on}

غیرتتان اجازه می‌دهد؟!

خود را میان یک شهرِ غریب می‌دید. آسمان تیره و تار بود، گرد و غبار و تاریکی، روزِ روشن را مانند شبِ ظلمانی، سیاه و کدر کرده بود. مردم هراسان به هر طرف می‌دویدند، برخی به سرزنان، عزاداری می‌کردند. صدای شیون و زاری زنها از دور به گوش می‌رسید. احساسی از غم و اندوه سراسر وجودش را گرفته بود. میان این‌همه شلوغی و دود، به سختی توانست نگاهی به اطراف کند. انگار همه میان وِل‌وله‌هایشان به جایی اشاره می‌کردند. جلوتر رفت، چیزی مانع نزدیک شدن به آن نقطه می‌شد. چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. درست بود، او خود را روبروی گنبد خضرا می‌دید.

دستش را به نشانه ادب روی سینه گذاشت تا سلام بدهد. اما صبر کن! گرد و غبار از همان نقطه بلند می‌شود. انگار مصیبتی بزرگ رخ داده بود و حالا او هم سراسیمه و وحشت زده شد. مردی گریان از کنارش گذشت که با هر دو دستش به سر می‌زد. صدایش کرد: آقا! چه خبر شده؟ آنجا حرم پیامبر(ص) نیست؟! مردم چرا سراسیمه‌اند؟ هق‌هقِ گریه امان مرد را بریده بود، نگاه پر از غمش را چرخاند و با دست گنبد خضرا را نشان داد، گفت: حریم پیغمبر رحمه للعالمین را با تیر و نیزه نشانه رفته‌اند...

نفس در سینه‌اش حبس شد. از خواب پرید، صدای ضربان قلبش را می‌توانست بشنود. نفس نفس‌زنان، بی‌اختیار آیه استرجاء را خواند. وقتی به خود آمد گفت: آیا مصیبتی دامنگیر مسلمین شده است؟!

صبح شد، خبررسان‌ها خبر دادند: «شارلی ابدو» یکبار دیگر، بی‌شرمانه به پیامبر بزرگوارمان توهین کرده است. دنیا روی سرمان خراب شد، چند لحظه که گذشت تازه فهمیدیم چه مصیبتی به سرمان آمده. دوباره به پیامبر مهربانمان جسارت کردند و...

نشریه فرانسوی شارلی ابدو سال 2006 هم به پیامبر ما توهین کرد، اعتراض کردیم، قلبهایمان عزا گرفت و گذشت.

گذشت و گذشت همین نشریه سال 2011 دوباره به پیامبر مهربان ما توهین کرد، اعتراض کردیم و گذشت.

گذشت و گذشت همین نشریه فرانسوی چند هفته پیش باز هم به پیامبر ما توهین کرد...

نکند واقعاً مقدسات ما را تخریب کنند و قدم از قدم بر نداریم و فقط عزا بگیریم؟ کسی چه می‌داند؟ شاید آنقدر تکرار کنند که روزی عزا هم نگیریم!

مثل همین روزها که مسئول مذاکراتمان علی رغم همه جسارت‌های فرانسه با لبخند همیشگی‌اش از بهبود روابط با فرانسه ابراز خوشحالی می‌کند!

عجب؟! این فرانسه همانی نیست که هر از چند گاهی تفریحاً به مقدسات ما توهین می‌کند؟ این فرانسه همانی نیست که در سفارتش عکس بی‌حجاب را شرط کرده تا به خانم‌های ایرانی ویزا بدهد؟

یادم آمد بزرگمان همین روزها فرمود: اگر شرط برداشتن تحریم را چیزی عنوان کنند که غیرتتان اجازه ندهد چه می‌کنید؟

واقعاً چه می‌کنید؟ آمدیم و گفتند: خون احمدی روشن‌ها و شهریاری‌هایتان را بریزید زیر پا و از رویش رد شوید تا با هم قدم بزنیم! چه می‌کنید؟

آمدیم و گفتند: تأسیسات هسته‌ای‌تان را خاکستر کنید، آنوقت ما اجازه می‌دهیم با ما عکس دسته جمعی بگیرید! چه می‌کنید؟

آمدیم و گفتند: برای گرفتن حق چندساله‌ خودتان پیش ما گردن کج کنید و دست دراز کنید و سبد کالا بگیرید! چه می‌کنید؟

اصلاً بگذریم... آمدیم و گفتند: به پیامبر شما و به مقدسات و ارزش‌های شما توهین می‌کنیم، بروید با لبخند ابراز خرسندی کنید! چه می‌کنید؟!

راستی مسئولین چه می‌کنند؟!

نمی دانم، شاید باز هم باید همین مردم و بچه هیئتی ها کاری کنند.{jcomments on}

عزیزِ ارباب

بسم الله الرحمن الرحیم

گرما و شلوغی روز در یک شهر غریب، سرما و تاریکی شب‌های خرابه، سفتی و ضمختی طنابی که دست‌های کوچک تو را بسته باشد، گرسنگی و تشنگی، خستگی راهی از کربلا تا کوفه و شام، ترسناکی مردان غریبه‌ای که تو را با اخم نگاه کنند و ناسزا بگویند، هیبت و بزرگی سربازی که هر روز تو را کتک زده باشد، همه را جسم کوچک و نازپرورده شما تحمل کرد بانو، همه را... پس چه شد که این آخر سفری بهانه گرفتید؟! کاش باز هم تحمل کرده بودید. گر چه با این زخم‌ها و جراحت‌ها، با این ضعف و روی زرد همه می‌گفتند: بعید است دوباره به مدینه برسد!

کاش بهانه پدر نگرفته بودید، این نامردمان هنوز نمی‌دانند 3 ساله‌ای اگر بهانه گرفت، نکند جایی از بدنش درد می‌کند؟!... نکند ترسیده؟!.... کمی ناز و نوازش می‌خواهد، با طعامی سرگرمش کنند. اگر بهانه پدر گرفت، قصه‌ای بگویند، حواسش را پرت کنند تا به یاد پدر نیفتد، نمی‌دانند سر بریده پدر او را می‌کُشد؟! نمی‌دانند؟!

این آخری بهانه عموی مهربانتان را گرفتید که هر وقت روی دوشش می‌نشستید، بالا می‌رفتید... انگار همه دنیا زیر قدمهای شما باشد. پرسیدید چرا مدتی‌است صدای گریه اصغر نمی‌آید؟ او که هیچ وقت به این آرامی نبود؟!  برادر بزرگتان؛ او که با صدای اذانش چادر کوچکتان را سر می‌کردید که نگاه کنید من هم نماز بلدم!

بهانه پدر را که گرفتید اما برایم سؤال شده! گفتم: مگر می‌شود در تمام مسیر نیزه‌ای را که همیشه هوایتان را داشت ندیده باشید؟! یا اصلاً از همان کربلا، روزی که گفتند سوار شوید به سوی کوفه می‌رویم، یادتان باشد شما را از میان گودالی عبور دادند، حتماً نشناخته‌اید! شاید هم امشب که به کاخ یزید رفته بودید، پایین تخت صورت آشنایی دیدید، به یاد پدر افتادید! نمی‌دانم...

بهانه‌های شما بهانه نبود، حق بود. آغوش گرم پدر می‌خواستید، یا لااقل یک خبر. برایتان خبر آوردند، خبری را با طبق آوردند... همه گفتند کار رقیه تمام شد. لحظاتی گذشت، روح پاک و ملکوتی شما که پر کشید و به آغوش گرم پدر رسید، آرام گرفتید. همین است، آغوش مهربان جایگاه شماست نه خاک سرد خرابه‌های تاریک.

سرِ نورانی را که بغل کردید، درد دل‌های شما همه‌اش را که نه، چند جمله‌ای را شنیده‌ایم. فهمیدیم که شما عزیزدُردانه ارباب ما هستید اولیامُخَدّره! همین است که هزار و چهارصد و پنج سال گذشته، هنوز مردانمان هم مثل زنان فرزندمرده برای مصائب شما بی‌قراری می‌کنند. گفتنی نیست اما خواستیم گمان نکنید که تمام امت، همان چند هزار نفر کوفه و شام بودند. خانم جان تمام زندگی ما همین مودت ذی القربایی است که به خاندان شما داریم.

این مجالس برای ما همه چیز است. می‌آییم، می‌نشینیم، یک گوش‌مان به ندای ‌بصیرت است، یک گوش‌مان به مصائب شما. اصلاً شما حَکَم بانو! دلمان گرم است هیچ کس هم که نه، خودتان خبر دارید چند سالی است که ارگ را برای عزای شما آباد کرده‌ایم. عنایتی کنید از دست و دل انصار ولایت بیرون نیاورند این خیمه را، یا دستهای کوچکتان برایمان خیمه‌ای بهتر بنا کند. شما حَکَم بانو...

 

نوکری آسوده می میرد که

جمعه ظهر وقتی صدای "حی علی الفلاح" در شهر یزد بلند شد حاج علی مهدوی نژاد رستگار شده بود و با کوله باری از محبت اهل بیت و باقیات الصالحاتی بزرگ به سوی آن خدای شتافته بود که هیچ کس سزاوار پرستش جز او نیست.

حاجی نبود ولی دوستان همه او را حاج علی صدا می زدند. او را هرکه دیده بود عاشقش شده بود، چون ادب و تواضعش را در مکتب حسین آموخته بود.

وقت تشییع جنازه، ذکر حسین بود و خدای حسین، همه آمده بودند یکی واعظ بود و یکی روضه خوان، یکی سینه زن بود و یکی چای ریز، همه یک فصل مشترک داشتند و آن هم حسین بود و حسین. اگر می توانستیم ببینیم خیلی های دیگر هم بودند که برای تشییع پیکر یک مومن آمده بودند و ما لایق دیدنشان نبودیم.

وقتی این صحنه ها را می دیدم به یاد تابلویی افتادم که کنار اتاق حاج آقای مهدوی نژاد دیدم و روی آن نوشته بود"الحسین یجمعنا" و هزاران شکر که ما را حسین(ع) دور هم جمع کرده است.

شب اول قبر حاج علی مصادف شده بود با جلسه هفتگی هیات، جا برای نشستن نبود  باز هم همه آمده بودند از امام جمعه و مسئولین گرفته تا یک مردی نابینا که عرب زبان بود و گوشه مجلس نشسته بود و با زبان عربی خودش آهسته ذکر اربابش را می­ گفت.

در کنار جایگاه روی یک تاج گل، شمایل مردی را می دیدی که یک عمر جایش توی همین مجالس بود ولی الان تو مجالس آسمانی نزد اربابش بود و فقط قاب عکسش سهم ما.

حجج الاسلام ابویی و صدرالسادتی هرکدام از "انالله و اناالیه راجعون" گفتند و از ره توشه آخرت و از باقیات الصالحاتی به نام فرزند و باز هم هزارن شکر در تمامی  عبارات، حاج علی را می توانست مصداق حرف ها نمود.

در آخر مجلس آقا محسن محمدی پناه  با این شعر شروع کرد که:

نوکری آسوده می میرد که بیند بعد خویش                                    در غلامی از خودش، ایل و تبارش بهترند

و ببه همراه علی آقای زارع شعرهاشون بر وزن نوکری شاه کربلا چرخید و از عزت و احترام مردم به یک نوکر اباعبدالله(ع) و خانواده اش گفتند. روضه شان، روضه ارباب از غسل و کفن و اهل قری گفتند و از احترام اهل شام به بازماندگان کربلا و به حضرت زینب(س) 

و کلام آخر این شعر بسیار زیبای آقای لطیفیان:

شکر خدا که نان شب ما حسین شد                                ممنون لطف مادر این خانواده ایم

بال ملائک است که ما را میی آورد                                  یعنی سواره ایم اگر چه پیاده ایم

        داریم با حسین حسین پیر می شویم                               خوشحال از این جوانی از دست داده ایم

 

 

 

شهرالحسین به روایت قلم

حرف، واژه، جمله قرار نیست بتوانند سنگینی داغ شما را روایت کنند آقا! این وقتها دست و دلِ ذهن هم می‌لرزد. بیچاره قلم، چه وظیفه‌ سنگینی روی دوشش گذاشتیم...

دست لرزید و قلم را برداشت، تا چند قطره حرف روی کاغذ افتاد، کاغذ به ناله بلند شد که سوختم! حرفهای تو داغ است. قلم بریده بریده گفت: این داغ کمرم را شکسته، یاری‌ام ‌کن! کاغذ گفت: حرفهای تو نباشد، لوح سفید دلم به چه کار می‌آید؟ عاشقانه‌ات را ثبت کن...

و قلم آغاز کرد: بسم ربّ الحسین(ع)، دوازده ماه خدا هم به آخر رسید و دوباره محرم شد و باز این چه شورشِ محتشم‌ها، حسینیه‌هامان آباد، اجاق دیگ‌های نذری‌مان به راه، از همین خروس‌خوان که شروع کنی تا آخر شب هر جای شهر عَلَمی و روضه‌ای و عزایی. هر وقت برسی، قرار نیست بی‌نصیب بمانی.

دهه اول جای خود، اگر دو ماه محرم و صفر صباحاً و مسائاً اشک چشممان خشک نشود، جا دارد. صبح‌ها قرارمان ارگ بود، جای غایبان خالی، عاشورا می‌خواندیم. شب‌ها هم جایی به نام حضرت ثارالله خیمه‌ برپا کرده ‌بودیم به چه بزرگی! اول سفره را با طبقی از فواکه مشتبه و غیرمتشابه قرآن شروع می‌کردیم، بعد هم کمی چاشنی چاووشی و می‌رفتیم پای وعظ کلّ یومٍ عاشورا و کلّ ارضٍ کرببلا. تمام که می‌شد محمدی پناه می‌ماند و این همه دل سوخته داغدار.

از شب اول هر بار که مدال نوکری انداختیم و نشد که به روضه برسیم، بغض فرو بردیم و گفتیم باشد برای فردا... . عاشورا که آمد ورق برگشت، گفتند هر که هستی و هر جا هستی، امروز را مال خودت، برو که این داغ اگر ناله نشود و از سینه بیرون نیاید تو را می‌کُشد. پا که به حسینیه گذاشتیم، هوا سنگین بود، تمام سیصد و شصت و پنج روز سال یک طرف، این روز و این ظهر و این ساعت یک طرف. برای این مردمی که یاد گرفته بودند إن کُنتَ باکیاً لِشَیءٍ فَابکِ لِلحسین(ع) باشند، چیزی کم نبود، سینه‌ها داغدار، دم روضه‌خوان گرم و مقتل پر ماجرا... .

مجلس را با الرحمن شروع کردند، بعدِ قرآن رفتیم خدمت صاحب عزایمان، عرض تسلیت و سر سلامتی دادیم و ناحیه مقدسه خواندیم. به جای مصیبت‌هایی که بزرگی‌اش را نمی‌دانستیم ناحیه مقدسه خواندیم، به جای وعظ ناحیه مقدسه بود، به جای مقتل‌خوانی ناحیه مقدسه بود و به جای روضه‌خوانی ناحیه مقدسه... اول آتش ‌زد و بعد گر ‌گرفت، اما... اما دوباره فروکش‌کرد! نمی‌دانم عیب کار کجا بود که نمی‌مردیم؟ شاید گناه پوستمان را کلفت کرده، شاید هم بضاعتمان کم است، خودشان آراممان می‌کنند.

غروب شد، نماز جماعتی خواندیم با حزن و اندوه. بعد از آن پای ارادتمان لنگ بود برای رسیدن به محضر صاحب عزا؛ به جای آن، خدمت امامزاده جلیل‌القدر امامزاده جعفر رفتیم برای عرض تسلیت مصیبت جد بزرگوارشان.

أعظَمَ اللهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالحسین علیه السلام وَ جَعَلَنَا وَ إیّاکُم مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِّیهِ الإمامِ المهدی مِن آلِ محمدٍ عَلیهم السلام.

و اینگونه عاشورای امسال را قلم بر لوح انصار ولایت حک نمود و دیگر هیچ...