استاد قرائتی: آنچه که در مسیر حق قرار می‌گیرد، قداست دارد.                     آیت الله مکارم شیرازی : تهاجم فرهنگی دشمن به این صورت است که گفته‌اند: ما اگر بتوانیم به دو حوزه وارد شویم، می‌توانیم نظام جمهوری اسلامی را ریشه‌کن کنیم. 1. حوزه اعتقادی 2. تهاجم اخلاقی. دشمن می‌خواهد با شبهات عقاید جوانان را متزلزل کند و اعتقاد آنها را نسبت به اسلام و مذهب اهل‌بیت(ع) ضعیف کند، این فضاهای مجازی آلوده هم که به عقیده من متأسفانه هنوز فکری اساسی برای آن نشده و باید بشود، [زمینه ساز آن شده است].                     استاد قرائتی : ببینید دشمن روی چه چیز حساس است، شما هم روی آن حساسیت داشته باشید.                     اگر دیدید دشمن روی بی‌حجابی دست گذاشته است باحجاب‌ها بیشتر به صحنه بیایند. اگر دیدید که مسجد و نماز جمعه خلوت شده، شما بیشتر حضور پیدا کنید. هرجا که دیدیم کمبودی هست باید با حضور و وجود و مطالعه خود جبران کنیم.
 
 

 

استاد شایق

 

سخنرانی

محسن محمدی پناه

 

 

 

  

 

 

 



دل نوشته ها

روزگار نهج البلاغه

سپاس خداوندی را که سخنواران از ستودن او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمت‌های او ناتوان و تلاشگران از ادای حق او درمانده‌اند.[1]

حمد و ستایش خدا را که به ما آموخت و از آفرینش جهان برایمان گفت. اینکه چطور خدایتان را بخوانید که توحیدی باشد. از شگفتی‌های خلقت فرشتگان و عوالم بالا تا خلقت آدم و زمینیان. روزگار پیامبر(ص) را او برایمان شرح داد، او که از کودکی شانه به شانه پیامبر(ص) بود و در بستر او می‌خوابید و لقمه از دست او می‌گرفت و چنان فرزندی که از مادر جدا نمی‌شود، همواره با رسول خدا(ص) بود؛ از غار حراء تا روزی که خدا پیامبرش را کریمانه قبض روح کرد و بعد لم یُمتثل أمر رسول الله...

گاهی درد دلهایش شقشه ‌شد، شعله ‌کشید و باز فرو ‌نشست. گاهی هم یاران طعنه‌اش ‌زدند که علی! ملعون بن ملعون سیاست دارد و تو نداری! و اینجا بود که تنهاترین تنهای عالَم مجبور می‌شد خودش فضایل خودش را بگوید، بلکه مردم کمی ایمان بیاورند. هیهات از بصیرت کوفیان! آنقدر این أشباه الرجال و لارجال را سرزنش کرد که فرمود: از فراوانی سرزنش شما خسته شدم...

کم بودند امثال همّام که خدا رحمت کند او را؛ اگر اصرار نمی‌کرد، شاید سیمای زاهدان را با همان چند کلمه می‌شناختیم، ما چه می‌دانستیم منطق صواب و لباس میانه‌روی دیگر چیست؟! شوقاً من الثواب و خوفاً من العقاب گوشه‌ای از سیمای متقین بود که علی(ع) یادمان داد. کاش پذیرنده پندهای رسایش بودیم، آنچنان که همّام بود.

سخنان علی(ع) همه‌اش زیباست و فصیح و بلیغ. سید، اما بلیغ‌ترین‌هایش را یکجا جمع کرد، شد 241 خطبه، 79 نامه و 480 حکمت ناب و نامش را هم گذاشت: نهج البلاغه... و چه کسی در راه و رسم بلاغت از علی(ع) پیشی گرفت، آنجا که فرمود: آگاه باشید که امروز روز تمرین و آمادگی و فردا روز مسابقه است، که جایزه برندگان بهشت و سرانجام عقب‌ماندگی آتش خواهد بود!

روزگار می‌آمد و می‌رفت و بزرگان یکی پس از دیگری به قدر توان خود پرده از اسرار سخنان علی(ع) برمی‌داشتند و نَمی از اقیانوس علم او را به روزگار می‌چشاندند. تا نوبت رسید به روزگار ما و کاش ما هم در روزگارمان یکی دوتایی ابن ابی الحدید داشتیم! حالا که جرج جرداق مسیحی 200 بار نهج‌البلاغه را دوره کرده است، برای ما که از فاضل طینت علی(ع) هستیم، افت دارد هنوز اندر خم یک کوچه باشیم!

خوب‌هایمان البته گاهی نهج‌البلاغه باز می‌کنند و نامه‌ای و خطبه‌ای می‌خوانند، یا حکمتی از بر می‌کنند و باز کتاب را می‌بندند و أخو القرآن هم می‌رود کنار قرآنِ روی طاقچه؛ هر دو مهجور.

چقدر گاهی دلمان هوس کرده در روزگار علی(ع) نفس می‌کشیدیم و پای منبر خطبه‌هایش می‌نشستیم! و می‌رفتیم به روزگاری که باب شهر علم پیامبر(ص) باز بوده است، آنوقت در جواب سلونی قبل أن تفقدونی؛ مرد عرب می‌گفت: علی! اگر راست می‌گویی بگو: چقدر مورچه زیر این زمین است؟!....

ما که در زمان رجعت نیستیم؛ خوشا به حال مردمانی که قرار است حکومت علی(ع) را در آخرالزمان ببینند و راه و رسم بلاغت را از زبان خودش بشنوند.

البته می‌دانی که! قصه، قصه یا لیتنا کنّا معک است، وگرنه در لحظه تا چه برایمان پیش آید و چه خوش آید!...

ما که از روزگارمان نه امام را دیدیم، نه انقلاب را و نه جنگ را، اما بالای سرمان دستان مجروح پسر علی(ع) سایبان شد تا در این روزگار وانفسا این نقطه از کره خاکی، امن‌ترین جای زمین باشد. می‌خواستیم روزگار علی(ع) را ببینیم حالا امیرمان می‌گوید: غمتان نباشد، روزگار شما هم روزگار نهج البلاغه شده است؛ بروید از دیدگاه علی(ع) جامعه‌تان را ببینید و بشناسید و علاج دردهایتان را پیدا کنید.

نکند درد دلهایش شبیه درد دلهای علی شده باشد، نکند از دست خواص بی بصیرت دلش گرفته باشد، نکند قصه طلحه و زبیر تکرار شده باشد، نکند کارگزاران، سیاستش را می‌دانند و عمل نمی‌کنند. باید نهج‌البلاغه بخوانیم...

 نهج‌البلاغه را باز کردیم؛ نامه 31 آمد: «من الوالد فان .... إلی مولود المؤمّل بما لا یدرک...» از پدری پیر برای فرزند جوانش و برای هرکس که این نامه را بخواند و برای هرکس که بخواهد...

 برای هر کس که بخواهد آرزوهایش را دست ‌یافتنی کند و برای هرکس که بخواهد به فکر خودش و به فکر دور و برش باشد. برای هر کس که بخواهد اهل نیکی باشد و به نیکی امر کند و از بدی نهی.

برای هر کس که بخواهد بداند در دینش چند مرده حلّاج است و بخواهد تأملی بکند و تفقهی...

برای هر کس که بخواهد از روزگار عقب نماند....

حالا که برایمان نهج‌البلاغه شرح می‌دهند و تفسیر می‌کنند، روا نیست از روزگار عقب بمانیم. باید شباهت‌های روزگارمان را با روزگار علی(ع) پیدا کنیم، باید از بزرگان بخواهیم دوای دردمان را از این نسخه  بپیچند.

باید از نهج‌البلاغه روی طاقچه گرد غربت برگیریم، باید پای منبر بنیشیم، نمی‌دانم خلاصه ما هم باید دست بجنبانیم از روزگار عقب نمانیم، که روزگار، روزگار نهج‌البلاغه است...



[1]. نهج البلاغه، خطبه 1

 

 

 

 

دست هم را وِل نکنید!

دوازدهم یا هفدهم؟ به هر حال یکی از این دو روز بود که پیامبر مهربانمان پا به جهان گشود. یک قبله نشانمان داد، یک کتاب برایمان آورد، یک دین، یک آئین... ما را با هم برادر و هم دین و هم‌کیش خواند. مهربانی یادمان داد، وحدت را، همدلی را و فرمود: من که از میانتان رفتم، حواستان باشد متفرق نشوید، دست هم را ول نکنید که گم نشوید، این دو امانت گران‌قیمت هم باشد پیش شما، تا روزی، روزگاری کنار حوض کوثر از شما پس بگیرم.

خلاصه نزدیک هزار و چهارصد و پنجاه سال است که دست هم را ول نکرده‌ایم، اولین بهار از سال هجرت که می‌رسد حالا دوازدهم یا هفدهم‌اش برای ما چه فرق می‌کند، از خدا خواسته تمام این یک هفته را سور و سات جشن برپا می‌کنیم. تا کور شوند آنهایی که خیال می‌کنند اگر از آستین مکرشان داعش در بیاورند می‌توانند دست گره خورده شیعه و سنی را از هم باز کنند...

همین شنبه شبِ انصار ولایتی‌ها، ریسه و چراغانی دمِ در که هیچ، وارد هم که می‌شدی سلام و تبریک و لبخند بود که می‌دیدی. وسط گرما گرم جشن و کف‌زنی بودیم گفتند: صبر کنید! هر کس دست دیگری را بگیرد و به نشانه وحدت و دوستی بالا بیاورد می‌خواهیم دعای وحدت بخوانیم! از شما چه پنهان من یکی بار اولم بود. عزیزی که شما باشید، هنوز هاج و واج بودم که کنار دستی‌ام نه گذاشت و نه برداشت، دستِ وارفته ما را گرفت و بالا برد. تا نگاهش کردم لبخندی حواله‌ام کرد و من نیز... . غیر از ما، همه دو به دو دست‌های هم را گرفته بودند و به نماد وحدت بالا آورده بودند. عجب صحنه‌ زیبایی بود! دست‌ها به هم گره خورده، همه باهم و یک صدا نام خدا را بر زبان می‌آوردند. بنا کردند دعای وحدت خواندن... «لا إلَه إلا الله وَحدَهُ لا شَرِیکَ لَه، لا إلَه إلا الله وَ لا نَعبُدُ إلا إیَّاه مُخلِصِینَ لَهُ الدِّین وَلَو کَرِهَ المُشرِکُون، لا إلَه إلا الله وَ نَحنُ لَهُ مُسلِمُون...» به راستی با شکوه و غرورآفرین بود. احساس می‌کردی همه این آدمها و هرکس که زیر این چرخ کبود در عمرش حتی یک بار این کلمات را به زبان می‌آورد خواهر و برادر توست.

تمام که شد انگار شادی مردم چند برابر قبل شده بود، چهره‌ها پر بود از شادی و لبخند. قیافه‌های مهربانشان داد می‌زد اینها امت پیامبر رحمة‌للعالمین هستند.{jcomments on}

پنج روز

گفتند: هر که دارد هوس کرب و بلا بسم‌الله... ساعت یک بعد از ظهر صحن امامزاده سید جعفر(ع) باشد.

سبک بار شدیم، همه بار و بنه سفرمان یک دست لباس شد در یک کوله پشتی کوچک. رخت و لباسمان بی تکلّف بود، جوری که بشود گرمای روزهای عراق را تحمل کرد و سرمای شبش را... و یک جفت کفش که همسفر پاهای پیاده‌ات باشد برای پنج روز...

ساعت یک شد، همه آمدند چه آنها که راهی بودند، چه آنها که در راه بودند ولی از قافله جامانده بودند. آمدند، با چشمان خیس. گفتنی‌ها را گفتند، شنیدنی‌ها را شنیدیم. وعده کردیم یادمان باشد ما که امروز مسافر اربعین شده‌ایم، هفته‌ای یکبار با همین آدمها زیر خیمه حسین(ع) وعده داشتیم. اگر جامانده‌اند حکمتی داشته، فراموششان نکنیم. شاید اینها از قبیله اویس قرن باشند کسی چه می‌داند؟!!

کاروانمان نظم نداشت، نظمش با حساب و کتاب ما جور در نمی‌آمد. هم آدم شصت ساله داشتیم، هم طفل دوماهه، یکی بود از یک ماه پیش ثبت‌نام کرده بود، امروز نیامد پای اتوبوس، یکی بود تا همین صبح تکلیفش معلوم نبود یک ساعته بار سفرش را بست و آمد. یکی پس‌انداز چند ماهش را کنار گذاشته بود برای اربعین، دم دمی‌های سفر پولش را جای واجب خرج کرده بود، انصراف داد، باز آخرِ کار گفت: پولش را دوباره خدا رسانده! می‌آیم. کاروانمان نظم نداشت....

بوی اسپند می‌آمد و صدای چاووشی خوان. با بدرقه اشک‌های زلال راهی اربعین شدیم. اللهم ثبّت لی قدم صدقٍ عندک مع الحسین(ع)

نماز مغرب و عشاء را مهمان مردم فارس بودیم. وقتی شنیدند کاروان پیاده‌روی اربعین هستیم، همین که نماز خواندیم و خواستیم سوار اتوبوس شویم، برایمان چای و شلغم داغ آورده بودند. به راهمان ادامه دادیم با کوله‌باری از عشق و ارادت مردم و حاجت‌هایی که در یک کلمه خلاصه کردند و گفتند: التماس دعا.  

نماز صبح اهواز بودیم. اولین موکب اربعین را آنجا دیدم. چای صلواتی می‌دادند. مرد اهوازی یک دستش پرچم یا حسین(ع) بود، دست دیگرش را باز کرد و جلوی راهمان را گرفت که إلاّ و لله باید چای بخورید. اولین چای اربعین را خوردیم و راهی مرز عراق شدیم.

شلوغ بود. دو طرفه جاده اتوبوس‌ و بیش از هزاران اتومبیل شخصی که پارک شده بودند و قابل شمارش نبودند. مردم گروه گروه زیر پرچم‌ها جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا نوبت ورودشان شود. ما هم زیر پرچم زرد إلی الحسین(ع) جمع شدیم.

دو سه ساعتی گذشت. بالاخره مسئول گروه نام ما را هم صدا زد و در گروه‌های پنج نفره، گذرنامه به دست وارد خاک عراق شدیم. از همان ابتدا و درست بعد ساختمان پایانه مرزی، روستائیان اطراف آمده بودند استقبال. با چه شور و اشتیاقی پذیرایی می‌کردند! نماز ظهر را پشت یکی از همین چادرهایی که روستائیان برای پذیرایی زده بودند به جماعت خواندیم و به طرف نجف حرکت کردیم.

شب بود که رسیدیم. از راه کوچه پس کوچه‌های نجف رفتیم به سمت مسافرخانه شُقق الإیمان. نزدیک حرم بود و بسیار شلوغ. در این دو سه روزی که نجف بودیم فقط یکبار توانستم به حرم مشرف شوم. به خاطر اختلاط محرم و نامحرم و ایجاد مزاحمت برای مردان، با دو سه نفر از بچه‌ها ترجیح دادیم در همین مسافرخانه زیارت‌نامه بخوانیم و زیارت کنیم. تازه هر روز بعد زیارت نامه خواندن حرفهای دلمان را هم همانجا می‌زدیم و بعد هم نماز زیارت می‌خواندیم! همان یک باری هم که به حرم مشرف شدم فقط توانستم در صحن بایستم و زیارت‌نامه بخوانم.. همه داغم از اینجا بود که هر چه این طرف و آنطرف رفتم از هیچکدام از درب‌های ورودی حرم حتی نتوانستم ضریح مقدس را ببینم و از دور سلام بدهم! این همه زیارت من در نجف بود ولی یک دل سیر با امیرالمؤمنین(ع) حرف زدم و ضریح نورانی‌شان را برای خودم تصور کردم بدون اینکه دیده باشم.

روز موعود فرا رسید، اولین روز از پنج روز....

از مسافرخانه بیرون آمدیم. همانجا رو به روی حرم بچه‌های هیئت صف به صف ایستادند برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن. در میانه شلوغی نزدیک حرم، فقط ماها بودیم که ایستاده بودیم بدون اینکه کسی حرفی بزند فقط همه حرم را نگاه می‌کردیم. مهمان خوبی نبودیم، شیعه خوبی هم نبودیم، فقط اسم شیعه علی(ع) بودن را یدک می‌کشیم. اما حالا ایستاده بودیم برای حلالیت. اذن می‌خواستیم برای اینکه قدم در جاده اربعین بگذاریم. یکی یکی دانه‌های زلال اشک از گوشه چشم‌ها پایین آمد. پدر مهربان امت هم اشک چشم بچه‌هایش را که دید، بخشیدمان و اذن داد که به زیارت حسینش برویم. از اینجا به بعد قدم در جاده کربلا گذاشتیم برای پنج روز...

 

هلا بیکم زائر....هلا بیکم

چقدر این عرب‌ها عاشق‌اند و بی‌ادعا! چقدر ارادتشان دیدن دارد! به راستی که اینها گوی سبقت را از همه شیعیان دنیا ربوده‌اند در عشق‌بازی کردن با حسین(ع). بارها از خودم پرسیدم سهم اینها در جهانی شدن اربعین چقدر است؟! اگر مهمان‌نوازی اینها نبود آیا باز اربعین اینقدر زائر داشت؟! اگر می‌گفتند: از نجف تا کربلا خودت هستی و خودت، توشه راهت را بردار و برو، کسی نیست حتی آب دستت بدهد، آیا باز سر و دست می‌شکستیم؟! چقدر صحنه‌های ارادت این مردم زیباست! آنقدر که برای ثبتش قلم سرشکسته است و کاغذ شرمسار. هیچ دوربینی نمی‌توانست این زیبایی‌ها را به تصویر بکشد جز چشم، که آن هم تصاویرش تار می‌شد هر جا که اشک مانع بود.

پدری دیدم جوانش را مثل غلامان، پابرهنه کرده بود و روی خاک نشانده بود وسط جاده. یک سینی بزرگ پر از خرما را دونفر آوردند و گذاشتند روی سر این جوان. او هم با دو دستش این سینی سنگین را روی سر نگه داشته بود و از رگهای دستش که بیرون زده بود و قرمزی صورتش معلوم بود فشار زیادی را تحمل می‌کند. پدر با افتخار کنار پسر ایستاد و اصرار می‌کرد بفرمایید از خرمای ما بخورید، خوش‌آمدید هلابیکم زائر...

پیرمردی دیدم همه دار و ندارش یک شیشه عطر بود. کناری ایستاده بود و هر که رد می‌شد او را به یک نوازش شیشه عطر مهمان می‌کرد، هلابیکم زائر...

زنی دیدم روی تابه نان می‌پخت. کمی با او آشناتر شدم وقتی جلو رفتم. از همان‌هایی بود که هست و نیستش را جمع کرده بود، شده بود یک کیسه آرد. آورده بود نان تازه دست زوّار حسین(ع) بدهد. مهمانی او یک قرص نان بود با چند برگ سبزی که نمی‌دانستم چیست ولی بوی عشق می‌داد، می‌گذاشت لای نان و می‌گفت: هلابیکم زائر....

خانواده‌ای هم ماهی بریان می‌دادند. با خودم گفتم: همه مردم عراق که ندار نیستند، لابد اینها دستشان به دهنشان می‌رسد. شنیدم مردی برای آن یکی تعریف می‌کرد: من پرسیده‌ام این خانواده همه پس‌انداز جمع را روی هم گذاشته‌اند، شده است یک وعده ماهی بریان... 

همه‌اش زیبا بود. چقدر خواهرانه و برادرانه دوستشان می‌داشتم! خدا برکتشان دهد و سایه ظلم را از سرشان کوتاه کند.

 

چند قدم به یاد همه

قدم‌هایم را نگاه کردم. و زمین جاده را و قدم‌هایی که روبه‌رویم در حرکت بودند از زن و مرد و پیر و جوان، از عرب و فارس و ترک و کرد افغان، از زنان و مردان هندی و دو دوست تازه مسلمان آفریقایی همه بی وقفه و مانند رودی بی‌انتها در حرکت بودند. صدای قدم‌هایشان گوش جان را نوازش می‌داد.

با خودم فکر کردم افتخار قدم گذاشتن در جاده کربلا را من به تنهایی به دست نیاورده‌ام. خیلی‌ها زحمتم را کشیده‌اند. پدرم، مادرم، استادان و معلمانم که راه حسینی‌شدن یادمان دادند. حتی قبل از آنها کسانی که راه کربلا را برایمان باز کردند، شهدا، امام(ره) و رهبرم که شاید خیلی دلش می‌خواست او هم مسافر اربعین باشد ولی نمی‌تواند. از اینجا به بعد هر چند قدمی را به یاد کسی برداشتم و حیّاً و میّتاً ثوابش را هدیه دادم برای او. اگر قبول بوده باشد.

 

چای عراقی

هم تلخ بود، هم شیرین، در استکانهای کوچک و نعلبکی‌های رنگ و وارنگ. خیلی شرین بود با ته مزه تلخی، پررنگ پررنگ. استکانهایش شسته یا نشسته کمی جرم داشت با نعلبکی‌هایی که همیشه کمی چای در آن ریخته بود و همین‌ها خوردن چای عراقی را لذت بخش‌تر می‌کرد اگر با عشق چایش را سر می‌کشیدی....

صوت مداحی‌های عربی هم می‌آمد که از تمام آنچه مداح می‌خواند یکی دو جمله‌اش را بیشتر نمی‌فهمیدیم اما همه‌اش بغض داشت.

 

موکب سیده نغم

اسمش سیده نغم بود، اهل فلّوجه. می‌گفت: علویه است، هم از طرف پدر و هم مادر از سادات بود. پدرش را داعشی‌ها به شهادت رسانده بودند.

وقتی فهمید کلّ موکبش را دربست می‌خواهیم برای بچه‌های هیئت، روی پا بند نبود. شاید ساده‌ترین موکبی که در تمام مسیر توقّف داشتیم همینجا بود، موکب سیده نغم.

خودش یکی یکی برایمان رختخواب انداخت، رختخواب‌هایی که خیلی هم روبه راه نبود. با این که هنوز غروب بود که رسیدیم ولی مدام می‌گفت: شما خسته‌اید بخوابید تا غذا را بیاوریم.

با یکی دو نفر از بچه‌ها رفتیم برای تشکر و کمک اگر لازم دارد. یک کلمه هم فارسی نمی‌فهمید، اما وقتی متوجه شد دست و پا شکسته عربی می‌فهمیم، با اشتیاق می‌خواست با ما حرف بزند.

یک لحظه هم لبخند از چهره‌اش جدا نمی‌شد. طعامش را آورد تعارف کرد، نان و سیب‌زمینی سرخ‌کرده بود. با چنان اشتیاق و روی بازی تعارف می‌کرد که سیر هم بودی نمی‌توانستی سادگی و صفایش را رد کنی.

بعد نماز و شام دوباره آمد کنارمان نشست. مدام هم تکرار می‌کرد: شما خسته‌اید من بروم که استراحت کنید! ولی باز دلش می‌خواست حرف بزند.

حرفهایمان که گل انداخت، فهمیدیم، از ایران فقط دو چیز می‌داند: شهری دارد به نام مشهد امام رضا(ع) و به قول خودش رهبری دارد به نام قائدنا الخامنه‌ای. از ایران و ایرانی فقط همین دو نام را شنیده بود.

گفت: اجاره نشین هستند و فقیر، اما هر طور شده موکب اجاره کرده‌اند که بتوانند چند روزی خدمت کنند به زوّار الحسین(ع).

نورالهدی، رقیه و علی بچه‌هایش بودند. آمدند کنار ما نشستند. معرفی‌شان کرد و گفت: حالا نوبت شماست. یکی ما گفتیم و یکی او.

بالاخره بلند شد و گفت: بروم که استراحت کنید. رفت، ما هم خوابیدیم بدون اینکه بفهمیم وقتی وجب به وجب موکبش را برای ما رختخواب انداخته، خودش با سه فرزند کوچکش چه می‌کنند؟!

نزدیکی‌های اذان صبح رفتم برای وضو. چادر موکب را که کنار زدم، سوز سرما بود که می‌آمد. خودم را بیشتر پوشاندم و رفتم. چند قدم جلوتر چیزی دیدم که باورم نمی‌شد. همانجا خشکم زد. خانواده سیده نغم، نورالهدی، رقیه و علی کوچک در این سرما زیر یک روانداز کهنه جمع شده بودند و معلوم بود از سرما به خود می‌لرزند...

چند دقیقه‌ای همانجا ایستاده بودم و نگاهشان می‌کردم. بغض گلویم را گرفت، نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم.

سیده نغم سریع بچه‌هایش را بیدار کرد که زوّار نفهمند چه اتفاقی افتاده، اما من دیده بودم و وقت خداحافظی خجالت می‌کشیدم در چشمان این زن نگاه کنم.

تا امروز هنوز چهره سیده نغم را فراموش نکرده‌ام. چهره‌اش را و موکب ساده‌اش را.

 

روضه هندی‌ها

روز دوم و سوم و چهارم هم شروع شد. با همان زیبایی‌ها. یک بار از پشت سر متوجه ‌شدیم جمعیتی در حال نزدیک شدن است. راه را باز کردیم. کاروان هندی‌ها بودند. به روش جالبی سینه می‌زدند و نوحه می‌خواندند. چند قدمی همراهی‌شان کردیم و هم آهنگ با آنان سینه زدیم. چند قطره اشک هم مهمان روضه‌شان شدیم از زبانی که هرگز نفهمیدیم چه خواندند. فقط با سوزشان سوختیم.

 

 لیوان‌های آب، مای الصحیّه

خورشید درست بالای سرمان بود. خستگی باعث شده بود، دیگر نفس نفس بزنیم. همین نفس‌ها تشنه‌ترمان کرد. همه چیز بود. دو طرف جاده پر از موکب‌هایی بود که خستگی زائر را به جان می‌خریدند و از او پذیرایی می‌کردند. اما باید راه را ادامه می‌دادیم تا إلی الحسین(ع) را گم نکنیم. کمی جلوتر مرد عرب آب تعارف می‌کرد در جاده‌ای که به کربلا می‌رسید!

لیوان‌های کوچک آب معدنی با درپوش آبی رنگ، مرد عرب جار می‌زد: مای الصحیّه. آبش هم خنک بود و هم گوارا در جاده‌ای که به کربلا می‌رسید...

 

دختر دوسه ساله عرب

جمعیت همینطور پشت سر هم حرکت می‌کردند. دیدم چند قدم جلوتر انگار مردم دو شاخه می‌شوند و به راست یا چپ می‌روند. انگار چیزی روی زمین افتاده باشد و نخواهند پا روی آن بگذارند. چند قدم دیگر جلو رفتم، هنوز چیزی پیدا نبود. جمعیت که کنار رفت، روی زمین را نگاه کردم. دختری دو سه ساله بود با عبای عربی. صورتش مثل ماه می‌درخشید، نه حرف می‌زد و نه تکان می‌خورد. درست وسط جاده ایستاده بود و بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را دراز کرده بود در حالی که جعبه دستمال توی دستش بود. بعضی‌ها بر می‌داشتند و لبخند می‌زدند. بعضی‌ها فقط دست روی سرش می‌کشیدند و رد می‌شدند. شاید در بیابان بین کوفه و کربلا این دختر دوسه ساله عرب، با آن معصومیت و سکوتش و پاهایی که برهنه بود، آنها را یاد چیزی می‌انداخت. رد شدیم و به راهمان ادامه دادیم و روضه‌ای را با خودم مرور می‌کردم. قدم‌هایم را نگاه کردم، شاید همینجا که من راه می‌روم جای قدم‌های رقیه(س) باشد، شاید کمی آن‌طرف‌تر. جاده همان جاده است.

 

صفای موکب‌های عراقی بیشتر بود

در کنار همه سادگی موکب‌های عراقی، گاهی فضای بزرگ و امکانات خوب موکب‌های ایرانی وسوسه برانگیز بود. زبانشان فارسی بود، می فهمیدیم چه می‌گویند. اینجا از هلابیکم‌های عراقی خبری نبود. چایش چای ایرانی کمرنگ با قند سفید در لیوان‌های یکبار مصرف و تمیز. بعد یک هفته دلم لک زده بود برای یک لیوان چای کمرنگ خودمان با قند. آمدم جلو برم، دیدم نه! مهمان عراقی‌ها هستیم، هرچه صاحب‌خانه تعارف کند. چند قدم جلوتر بازهم چای تلخ عراقی خوردم، صفای موکب‌های عراقی بیشتر بود.

 

کربلا، خانه ابوحیدر

وارد شهر کربلا شده بودیم. پنج روزمان یکی پس از دیگری گذشت. بهترین روزهای عمرم را در این جاده گذراندم. غروب روز پنجم نزدیکی‌های میل 1400 بودیم که راهمان را از جاده کج کردیم به سمت خانه ابوحیدر...

بازهم راه رفتیم و راه رفتیم. این جاده دیگر مخصوص کاروان إلی الحسین(ع) شده بود. فقط ما بودیم و ما. به یک خیابان رسیدیم، روبرویمان پل بود. بالا رفتن از سربالایی پل برای پاهای خسته‌مان سخت بود، اما مسئول کاروان گفت: بیایید...

کسانی که جلوتر رفته بودند، یک جای پل توقف کردند، گفتیم: چه خبر شده؟! گفتند: بیایید...

ما هم رسیدیم، صدای گریه می‌آمد. رو به رویمان را نگاه کردیم....نور بود، حرم بود، السلام علیک یا اباعبدالله....

ساعتی بعد به خانه ابوحیدر رسیدیم. خسته و خاک‌آلود و ژولیده. روبرویمان چند نفر ایستاده بودند به خوش‌آمدگویی. ام حیدر بود با خانوده‌اش. چقدر این زن مهربان و خوشرو بود! دو سه روزی مهمانش بود. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هر چه اراده می‌کردیم حاضر بود. محافل هیئت را هم همانجا می‌گرفتیم. ام حیدر اصرار داشت همینجا سینه بزنید و روضه بخوانید. خودش هم گریه می‌کرد هر بار که در لا به لای روضه‌ها نام حسین(ع) را می‌شنید. معلوم بود فقط همین یک کلمه را می‌فهمد.

عمر سفر هم تمام شد و برگشتیم. وقتی به مرز عراق رسیدیم دیگر خبری از آن روستائیان با معرفت که کنار مرز موکب زده بودند، نبود. اربعین تمام شده بود و برای من خلاصه شد در پنج روز.   

 امروز بعد یک سال دوباره کاروان إلی الحسین(ع) بانگ الرحیل زد. بچه‌ها ثبت‌نام کردند. این‌بار نام من از قلم افتاده بود. گفتند: نمی‌آیی؟! گفتم: نه! گفتم: نه، با صدایی که لرزید و لرزش صدایم تنم را لرزاند. از همان لحظه ساعت مچی‌ام با من قهر کرد، عقربه‌هایش دیگر جواب ثانیه‌هایم را نمی‌دهد. همه می‌پرسند: چرا نمی‌آیی؟! کسی باور نمی‌کند پای ارادتم لنگ شده و دیگر یاری‌ام نمی‌کند، وگرنه من هم عاشق بودم....

{jcomments on}

 

کمی تاریخ را ورق بزنید

صفحه اول: ذی‌قعده بود که بار و بنه سفر بست تا خانه خدا را زیارت کند و راه و رسم حج گذاردن هم یادمان دهد. میانه راه و نزدیکی‌های مکه خبردار شد دشمنان نقشه‌ها کشیده‌اند برای اسلام... رو گرداند و در حدیبیه فرود آمد.

ما امروز اما رو نمی‌گردانیم، هر جا دشمنان صلاح بدانند می‌رویم که پای میز مذاکره بنشینیم با روی باز... و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

صفحه دوم: در حدیبیه بود، چهار نفر را فرستادند برای مذاکره. نپذیرفت، حرفی با دشمنان خدا نداشت که مذاکره کند.

ما ولی با دشمنان خدا حرف داریم. روزها و ساعت‌ها روبرویشان چهره به چهره می‌نشینیم و به رویشان لبخند می‌زنیم و افتخار هم می‌کنیم با روی باز... و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

صفحه سوم: او دست رد به سینه دشمنان خدا زد. با کمال اقتدار شرایطشان را نپذیرفت و ردّشان کرد. هر چه گفتند بیایید صلح کنیم هم برای شما خوب است و هم برای ما. می‌شود بُرد، بُرد... نپذیرفت.

بعضی از ما بلد نیستیم دست رد به سینه دشمنان بزنیم، به جای آن دست دراز می‌کنیم که دستمان را بگیرید که ما بدجوری در شعب ابی‌طالب گیر کرده‌ایم. خودمان می‌گوییم بیایید صلح کنیم هم برای شما خوب است و هم برای ما. شعارمان هم می‌شود بُرد، بُرد، حالا شما چه چیز ببرید و ما چه چیز دستگیرمان شود مهم نیست. و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

می‌گوییم ما به این دست دادن‌ها و به این لبخندها نیاز داریم، بالاخره بعد سی و چند سال باید به روشی زیر پای دوستانمان را خالی کنیم یا نه؟! تا کی می‌خواهند به ما دل ببندند؟! تا کی قرار است بگویند ایران ایستاده است ما هم بایستیم؟! بگذارید خیال کنند یمن در منطقه تنهاست، فلسطین تنهاست، سوریه تنهاست...

صفحه چهارم: چهار نفر آمدند در حدیبیه ایستادند تا علف زیر پایشان سبز شد. آخر، دست از پا درازتر برگشتند که محمد(ص) حاضر به مذاکره نیست، چه کنیم؟! نفر پنجم آمد... کوتاه آمد و همه شروط مسلمانان را پذیرفت. آخر کار گفت لااقل همین امسال را برگردید و به مکه نیایید، بلکه ما هم چیزی برای امضاء داشته باشیم...

ما همان روزهای اول گفتیم صلحنامه که قبول، صلح می‌کنیم. فقط بر سر جزئیاتش کمی چانه می‌زنیم و می‌آییم و می‌رویم. و این تمام اقتدار ماست... و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

صفحه پنجم: مسلمانان گفتند ببینیم چه امضا کردید؟ چه دادید؟ چه گرفتید؟ صلحنامه را با غرور بالا آوردند که ببینید این مفاد صلح حدیبیه است که اسلام را عزیز و دشمنان را ذلیل کرد.

1ـ قریش و مسلمانان پیمان می‌بندند که در ده‌سال، با یکدیگر نجنگند و به یکدیگر شبیخون نزنند. (اما در پسابرجام دشمنان گفتند ایران انرژی هسته‌ای‌اش را تعطیل می‌کند و ما اگر صلاح بدانیم بعضی از تحریم‌ها را بر می‌داریم)

2ـ قریش و مسلمانان آزادند با هر قبیله‌ای که خواستند پیمان ببندند. (اما در پسابرجام دشمنان گفتند FATF را هم امضا کنید، ما می‌گوییم با چه کسی قرارداد ببندید و با چه کسی نه. ما می‌گوییم چه کسی تحریم بانکی باشد، چه کسی نباشد.)

3ـ مسلمانانی که در مکه هستند، به موجب این پیمان، در انجام تکالیف و اعتقادات مذهبی خود آزادند و کسی حق ندارد به آنان آزار برساند و یا آن‌ها را مسخره کند، یا آنان را به رها کردن آئین اسلام، وادار کند. (اما در پسابرجام موج حملات به کشورهای مسلمان و شیعه بیشتر شد؛ دسته دسته مسلمانان در آتش سوختند و آواره شدند. چرا که دشمنان خیالشان راحت بود ایرانی که مسلمانان به آن افتخار می‌کردند دیگر قدرت هسته‌ای ندارد.)

4ـ قریش و مسلمانان پیمان می‌بندند که اموال یکدیگر را به رسمیت بشناسند. (اما در پسابرجام دومیلیارد دلار اموال ایران را تصاحب کردند و ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم جز اعتراض کتبی و تلفنی مقامات مقتدر ایران و اموال ایران را بردند که بردند) و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

صفحه ششم: در سال ششم هجرت، این پیمان صلح سبب انتشار اسلام در بین عربستان و در خارج از مرزهای عربستان شد. پیامبر(ص)، دست به تبلیغات گسترده‌ای زدند و حتی برخی از پادشاهان کشورهای بزرگ جهان از جمله هراکلیوس امپراتور بیزانس و خسروپرویز شاه ایران را به اسلام فراخواندند. اسلام با حدیبیه عزیز شد (اما در پسابرجام هر کشوری که ما را می‌شناخت و نمی‌شناخت گردن دراز کرد که ما با ایران قطع رابطه می‌کنیم!) و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

صفحه هفتم: دو سال بعد از صلح حدیبیه مسلمانان موفق به فتح مکه شدند آن هم بدون جنگ و با غرور و اقتدار تمام. (اما در پسابرجام کارخانه‌های ما یکی بعد از دیگری تعطیل شد، سانتریفیوژهای ما از چرخش ایستاد تا اقتصاد بچرخد و نچرخید، انرژی هسته‌ای به حال نیمه تعطیل درآمد و اگر وضع معیشت مردم سخت‌تر از قبل نشده باشد، بهتر نشده است). و آیا باز هم برجام همان صلح حدیبیه است؟!

بیایید کمی تاریخ ورق بزنیم تا هر کس عنوانی دارد و خیال می‌کند مردم قبولش دارند؛ صبح از خواب بیدار نشود و بگوید برجام شبیه صلح حدیبیه است یا بگوید شرایط ما شرایط شعب ابی طالب است مجبوریم با دشمنان صلح کنیم و... بیایید کمی تاریخ ورق بزنیم.

 

برای حاج حسن

برای حاج حسن

به گزارش خبرنگار دارالذکر؛متنی در مورد شهید حاج حسن دانش توسط یکی از خدام اهل بیت به رشته تحریر در آمده است که در زیر قابل مشاهده است:

 

من این یادداشت را به احترام شب های هیاتی قدر و زیر سایه خورشیدمان که با آوای ملکوتی حنجره ات به سر کردیم به ورق جاری کردم- مهرماه 1394

سلام حاج حسن!

حالت چطور است حاجی؟ ،می دانم حالا دیگر  خوبی و قبراق و سرحالی!حال اکنون تو خیلی بهتر از حال زمایست که در دنیا بودی!آنجا دیگر ازدحام جمعیت نیست، جا برای کسی تنگ نیست ، نفس ها نمی گیرد و خبری از بی آبی ، عظش و تلذی نیست.حال کسی خراب نمی شود و چشم هایت به غیر از مناظر چشم نواز نمی بیند!

درت این است که تو گوینده باشی و ما شنونده  و چه کنیم که مظلومانه حنجره ات را در منا و در زیر دست و پاها  به استخوان های گردنت دوختند و برای همیشه خاموشت کردند!

   شنیده بودم که شیعه برای رسیدن به آرزوهای بزرگ هزینه های گزافی را باید بپردازد ولی تصور نمی کردم آنها که می خواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند چنین هزینه سنگینی را بر ما تحمیل کنند.

حاج حسن!

     جان دوستان ، شاگردان ،استادان و مستمعانت به لب آمد تا خبری از تو در این دو هفته برسد و بعد که جسم بی جانت را با تشریفات و ادای احترام از هواپیما  برایمان آوردند همگی در سوگ تو  تلخ گریه کردند. اگر چه رفتنت با لباس احرام و با جرم باورهایت و به دستور دشمنان دین خدا و به دست مزدوران  و همپیمانان یهود در عید قربان برای ما عقب افتاده ها خیلی حسرت داشت، لیکن غربتت و غم رفتنت همه را زمین گیر کرده است. راستی دیروز بود که شنیدم یکی از شاگردانت از غم و داغ تو پنج شش روزی در بیمارستان بستری شد. کسی تعجب نمی کند و نمی گوید تو را چه به مرگ فلانی! حالا دیگر صدائی از حنجره ات نمی شنوند و  سکوت ابدی ات  کار صبر  را بر همه دشوار کرده است!آن نامردان از خدا بی خبر خنجر بر سینه غرومان فرو کردند و داغ کهنه و همیشه زنده کربلا را با سنگدلی و قساوتشان برایمان احیا کردند.

 به نقل دوستت حاج مسعود سیاح گرجی در معرکه ای که حراج جان بود کشتند، برای نجات بازمانده ها از جرعه ای آب هم دریغ کردند و بر پیکر زنده و شهیدشان با پوتین ها راه رفتند و آخر سر با بولدزرهای شان همه را در کانتینرها ریختند.

   شنیده بودم که تو را در منا در حالی دیده بودند که به گوشه ای افتاده بودی و حال خرابی داشتی و پس از آن دیگر هیچ خبری بر ما نرسید تا پیکر در آستانه متلاشی شده تو را برای مان آوردند.بعد هم گفتند که وضع جسمت، غسال را به زحمت انداخته بود، مثل پروانه ای که در دست گرفته ای و باید او را نگه داری و اگر لحظه ای بی احتیاطی کنی بالهایش در دستت جا می ماند، بگذاریم و بگذریم!

 راستی نگفتی که در آن عرفه با خدا چه گفتی؟ از او چه خواستی و چه کاری کردی که چنین در کربلای منا با ذکر  یاحسین(ع) پیشاپیش کسانی که خود را برای محرم آماده می کردند خود را به کاروان حسین این علی(ع) رسانیدی و با آخرین نفس های مسلم ابن عقیل(ع)  در عرفه خونین کوفه سال 60 هجری عاشورائی شدی؟

    با خود اندیشه می کنم که چگونه حاج حسن توانست به شهید شود؟

   وقتی دوستاتن تو را یاد می کردند میان حرف هایشان می گفتند که  حاج حسن دان خیلی در کار خود جدی بودی و کارش را جدی گرفته بود و بدان باوز داشت!برایش هزینه می کرد و از هر چیزی به راحتی برای آموختن و یاد دادن قرآن می گذشت.مجاهدانه و بی ادعا در وادی ترویج کلام نورانی خدا عمل می کرد. شاید برابر آیده :والذین جاهدو فینا لنهدینم سبلنا! خدا تو را به مزد تلاش و جهادت به مسیر و جاده قربانی شدن برای خودش کشانید.

    یا شاید وقتی در آن حج ظاهرا ناتمامت کنار خانه خدا که مطاف فرشتگانس بود آن صوت دل انگیز را سردادی فرشتگان و طواف کنندگان از عالم بالا مست و مدهوش زیبائی و دل انگیزی کلام الهی ، تو را برای تلاوت قران  در آسمانها  از خدا طلب کردند و خدا به احترام بیت العتیق خود تو را  و حاج محسن را برای آنها به آسمان فراخواند.

    شنیده بودم خیلی حاج محسن را دوست داشتی و دل از او نمی کندی و دائما دست بر گردنش می انداختی و همدیگر را رها نمی کردید. آنقدر که وقتی عکس هایتان را بعدها برای رهبر معظم انقلاب بردند ایشان پیشنهاد دادند تا –اگر خانواده هایشان دوست داشته باشند-این دو در کنار همدیگر دفن شوند. من متعدد شنیده بودم که چگونه رفیقانی با شهادت دوستان شان بال پرواز می گیرند و به خاطر عشق به یکدیگر مسیر شهادت شان باز می شود.مادر محسن حاجی حسنی می گفت که محسن از من می خواست تا برای شهادتش دعا کنم و جواز شهادت محسن را در منا برایش نوشتند.شاید بوقتی برای حاج محسن نوشتند دل حاج حسن را هم در کنار حاج محسن دیدند و نام حاج حسن هم اضافه کردند.این دو به اندازه عمر کوتاه زمینی رفاقت می کنند و به یمن این رفاقت به درازای ابدیت کنار هم در فردوس برین می مانند.

   بچه های باصفای هیات ما دلگیر و ناراحتند و انگار قرار نیست این غصه تمام شود و به لفظ شریف رهبر بزرگوارمان این غم لحظه ای انسان را رها نمی کند.هزار مرتبه خدا را شکر می کنم که بالاخره آمدی و ما همه مدیون رهبرمان هستیم که نهیب  حیدری او چنگال سعودی های ملعون را از جنازه پاک تان برداشت و شما را با تن مجروح به ما بازگرداند

    .شما اگر زیر دست و پا رفتید و تشنه جان دادید ولی دست آخر پیدایتان کردیم. ولی من هزار و چهارصد سال است  هیچ خبری از پیکر عبد الله ابن حسن(ع) ندارم. شنیده بودم برای دفاع از عمویش حسین(ع) رفت و وقتی در آغوش عموی دلبندش شهد شهادت را چشید دیگر این اوراق خجالت زده  تاریخ از او نشانی به ما نداد.

 

شادی اینجاست ، بچه ها بیایید

شادی اینجاست، بچه هابیائید اینجا

به گزارش خبرنگار دارالذکر؛متنی در مورد ازدواج حضرت علی (علیه السلام)و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) توسط  آقای مسعود بابایی به رشته تحریر در آمده است که در زیر قابل مشاهده است:

توی مجلس چهلم جانباز شهید علیزاده بودم که منبری جلسه که از قضا از ذاکران مشهور اهل بیت (ع) هم میباشند حکایتی را بازگو کرد که هیچگاه لطف شنیدنش به اندازه لطف خواندنش و لطف دیدنش به اندازه لطف شنیدنش نمی شود.

حاج آقاتعریف می کرد که شبی در عالم رویا بودم که کاروانی از شتران را دیدم.همه پشت سر هم و با تزئینات و شکوه خاصی در حال حرکت بودند و در عقب -یا جلو شترها- گروهی حرکت می کردند. این کاروان حرکت می کرد و به پیش می رفت. همه آنچه از این صحنه حس می شد یک سرور و نشاط عجیب و فوق العاده بود. نشاط و طراوت و خوشحالی و سرزندگی در فضا موج می زد.حس غریب، باورنکردنی و بی نهایتی بر فضا حاکم بود. سوال کردم که اینجا چه خبر است؟ و این کاروان چیست؟یک نفر برگشت و جواب داد:

چیزی که تو می بینی بخشی از مجلس عروسی حضرت زهرا(س) و حضرت علی (ع) ست.

 اگر شما هم گوش های خودت را لحظه ای به این کاروان همچنین جاری در دل تاریخ بسپاری صدا های لطیف و در هم پیچیده ای می شنوی که تشخیص زمینی بودن یا آسمانی بودنش دشوار بود. خدایا ! این صدای زنان پیامبر و انصار و مهاجر است یا صدای سرود خوانی فرشته هایت؟یا صدای بال زدن ملائکه به دور مرکب زهرا(ع) که او را برای رسیدن به خانه فخر بشر همراهی می کنند؟اینان که نشاط و سرور از دلهای شان کنده شده و پاره ای از آن به دل یک مسافر از فاصله1400 سال ریخته شده است انسانند یا ملک؟من هم حیرانم که منشا این بزم از کجاست،

 از دل جناب فاطمه ام اسد است که فرزند برومندش برای او نه یک ستاره بلکه همه آسمانها را به خانه آورده است و عروسش مشهور آسمان هاست و دلبر زمینیان و او!

یا از دل پیامبر رحمت للعامین است که عمری علی(ع)  را پدروار تربیت کرد و حالا در جشنی که این علی(ع) با دخترش که عصاره جانش و مخلوق انتخاب شده خداست به هم پیوند می خورند و به جای عمویش ابوطالب و به جای خودش و به جای همه شاد و مشرور است. آن دو نفری که او  حتی لخظه ای طاقت دوری شان را ندارد را خدا در آسمان ها به عقد هم درآورده است و مهم خوشبختی دنیا را یکجا برای پیامبرش قرار داده است.

یا شاید این شادی از دل حضرت زهرا(س) به دلهای مومن راه یافته است که این موجود آسمانی با مردی که سند دلش را به نام آسمان نوشته اند پیوند می خورد. با او هر لحظه در اوج و در دل آسمانی، هر دم در سودای پرواز و هر آن در طیرانی بالاتر در آسمانی فراتر !با او خدا نزدیک  و نزدیک تر شده است.خدا؛ همان که دلم در گرو خدمت به اوست.همان که پاهایم هوای ورم کردن در راه خدمت و عبادتش بی تاب است.

یا غلغله دل علی اینچنین مستی را به دلهای نورانی سرازیر کرده است،او که پس از عبور مسیر عرب جاهلیت از سنگلاخ های ممتد و کوره راه های تاریک شبهای شبه جزیره حالا کورسوی افق آینده پیامبر  برای رساندن قافله دنیا به منزل توحید شده است و اسلام در زیر سایه شمشیر او در مدینه می تواند شبها آرام بخوابد. او اکنون می تواند زیر یک سقف با حبیبه داور به چشم های هم دل بدوزند، مرد خسته از کفر و نفاق و در انتظار شهادت به دنبال حجمی از نور که او را به در ظلمتکده دنیا همراهی کند تا بتوان دوری ازخدا را تحمل کرد. شور وصال زهرا- که اگر برای علی(ع) تکلیف دنیائی نبود تا قیامت دست به هیچ کاری نمی زد و چشم از دیدن بانویش برنمی داشت- حدی ندارد که توان توصیفش باشد.قلم ها و زبان ها شرمنده عجز از توصیف مانده اند.

شنبه شب یکبار دیگرلحظاتی با نفس های عنایت شده ذاکران حضرت زهرا(س) با این کاروان همراه شدیم وبا شادی دیداری تازه کردیم. کسی که نتواند نشاط و هیجان شور آفرین همراهی با فراز و نشیب های اهل بیت(ع) را دریابد چاره ای جز این  ندارد که به طبل پرصدا و بی محتوای موسیقی و لهب و لعب  و هزار گزاره آلوده بکوبد تا خودش را  در لجنزار تخلیه کند، یعنی اینفدر در هیجان و تلاطم هیچ و پوچ نفس بزند تا نائی برایش نماند.این اوهامات کجا و شور آن جشنی که مزه اش تا زیر خود قیامت از دلت نمی رود کجا؟

باید دلم برای آنها که بلد نیستند و نمی دانند کجا و چگونه بساط شادی برپا کنند بسوزد؛ یا شاید بهتر باشد از اینکه بلد نبودیم و نیستیم که به همه مردم نشان دهیم که این زیبائی ها در همراهی با اهل بیت(ع)  موج می زند باید شرمنده باشیم.و به راستی که عجب شبی بود این شب عروسی !

 {jcomments on}

 

مهمان خدا شدیم

بسم الله الرحمن الرحیم

گفتند: بفرمایید مهمانی خدا...

گفتیم: کِی؟!

گفتند: تمام این یک ماه را.

گفتیم: کجا؟!

گفتند: راه دوری نیست، زیر خیمه حسین(ع). همانجا که هر هفته می‌آمدی روی بال ملائک می‌نشستی و می‌رفتی تا خودِ کربلا.... خدا هم مهمانی‌اش را همانجا گرفته است.

هلال ماه رمضان را که دیدیم راه افتادیم. بعد این همه سال دیگر چشم بسته راه خیمه حسین(ع) را پیدا می‌کنیم. رسیدیم سر خیابان، بزرگ نوشته بود: بفرمایید مهمانی خدا

جلو رفتیم، انصار ولایت منتظر بودند. منتظر تک تک آدم‌هایی که می‌آمدند تا مهمان خدا شوند.

فکر همه چیز را هم کرده بودند. نماز جماعت بود و بعد رزق ساده‌ای و «و علی رزقک أفطرنا». یک جزء قرآنِ ما هو شفاء هم نسخه هر شبه بود، بی کم و کاست.

احکام یاد می‌دادند درباره هر چه که مربوط به شَهرُ رمضان باشد. مهمان ویژه هم داشتند، همانهایی که «عندَ ربّهم یُرزقون»اند. هر شب یکیشان می‌آمدند تا شاهد باشند ما تمام این یک ماه را مهمان داشتیم یا مهمانی بودیم، هر طور بود خودمان را می‌رساندیم به مهمانی خدا... مهمان و مهمانی که هیچ، شانزده ساعت روزه در گرمای کویر هم نتوانست بی‌حالمان کند.

بعد قبل از اینکه بنشینیم پای منبر وعظ، کمی مناجات بود به زبان بی‌ریای قدیمی‌ترها.

منبر این یک ماه، ادب بندگی یادمان داد و امید را، امید به بنده‌نواز بی‌نیاز را. منبر یادمان داد سَرَکی بکشیم به درون خود، ببینیم چقدر از خدا دور شده‌ایم. یک شب گفت: به خدا خوش گمان باشید، یک بار گفت: هر چه شما کردید و والدین، برایتان خوب است، عاقبت بخیر می‌شوید.

یک شب هم فرار یادمان داد، فرار از همه آنچه غیر خداست، به سمت خدا. منبر وعظ گفت: رزقت حلال باشد، هم دنیا داری و هم آخرت. گفت: وقتی قرار است با خدا حرف بزنی کسل نباش، بی انصافیست خدای مهربانت به مناجات چون تویی مشتاق باشد و تو برای حرف زدن با چون اویی بی حوصله باشی. خلاصه منبر رمضان از هر دری برایمان نکته‌ای گفت. از ماجرای حج و از خودشناسی و از فضل خدا و ... . از همه جا...

بعد، روضه‌های محمدی‌پناه بود که دل‌ها را دل دل می‌کرد برای مناجات با ربَّ شهر رمضان.

از همه آنچه دیدیم و شنیدیم، مناجات‌ها چیز دیگری بود. العفوهایمان با بالحسین(ع) شروع می‌شد. بالحسینی که این روزها هر یک روزش را به قدر یک دهه محرم به یادش بودیم. بعدازظهر این روزهای بلند تابستان تازه می‌فهمیدیم خشکی دهان یعنی چه!

خیلی که گرما و عطش غلبه می‌کرد، آب داشتیم، خودمان را خنک می‌کردیم و حواسمان بود این روزها زحمتمان زیر آفتاب زیاد نباشد... . سه روز تشنگی و بیابان در کار نبود، همه‌اش شانزده ساعت بود، آن هم زیر خنکای سایه خانه‌هایمان و همه چیز امن و امان.

تشنگی کشیدیم به یاد حسین(ع) و وقتی بعد افطار سیراب می‌شدیم تازه دلمان آتش می‌گرفت، نبود روزه روزی که به یاد فرزند زهرا(س) اشکی نریزیم و آهی نکشیم. این است که دلیل آنکه روضه عطش را رمضان باید خواند.

مناجات می‌خواندیم و زیبایی‌اش به این بود که وقتی مجلس تاریک می‌شد، شلوغ‌تر می‌شد! چراغ‌های حسینیه را کم می‌کردند تا هر که خواست بیاید، بیاید. نکند کسی بگوید: من سرزده و با این سر و وضع، قاطی آدمهایی که معلوم است خدا دعوتشان کرده، بروم چه بگویم؟! همه می‌آمدند. آنقدر تاریک بود که قیافه بغل دستی‌ات را هم نمی‌دیدی. وقتی چشم‌ها از ذکر غم حسین(ع) بارانی می‌شد، هر کسی می‌رفت در لاک بندگی خودش. ابوحمزه را شروع می‌کردند: اللهم ربّ شهر رمضان... و صدای ناله و گریه بود که بلند و بلندتر می‌شد. حرف‌های ناگفتنی را می‌گذاشتیم وقتی صدای گریه بلند می‌شد، می‌زدیم. قاطی آن یا ربّ گفتن‌ها...

شبهای قدر که آمد نه اینکه قدرش را بدانیم، فقط مثل هر سال عزای یتیمی گرفتیم برای بابای مهربانمان که همیشه مظلوم عالم بوده و هست. چرا که سرنخ هر روضه‌ای را که بگیری می رسد به مظلومیت علی(ع). از همان روضه‌های پشت درب نیم سوخته تا صلح مظلومانه حسن(ع) و تیرباران تابوت، از دشمنی‌های کنار علقمه تا روضه قتلگاه، از سفر شام تا گریه‌های سجاد(ع)، از زندان هارون تا غربت عسکریین(ع)، همه‌اش برای دشمنی با علی(ع) بود.

اما قدر علی(ع) به بزرگی شب های قدر است که خدا هم خواسته وقتی قرآن به سر می‌گیری عزادار علی(ع) هم باشی.

هر شب مهمانی که تمام می‌شد، سلام می‌دادیم از خاتم‌الأنبیاء تا خاتم‌الأوصیاء. بعد مجلس هم یک استکان چای امام حسین(ع) پای سماور می چسبید.

خلاصه مهمان خدا شدیم، خیلی هم زحمت دادیم، همه‌اش گناه بود که می‌آوردیم و توبه و شب بعد توبه‌هایی که شکسته بودیم و دوباره شب بعد...

اما از آنجایی که گفته‌اند به خدا خوش‌گمان باشید، روزهای آخر خیال می‌کردیم سبک بار شده‌ایم، شاید خدا همه مان را بخشیده است! حتماً بخشیده است.

حتماً بخشیده که وقت وداع دلی نبود که نلرزد و التماس نکند. التماس نکند که خدایا! یک روز و یک شب رمضان هم برای ما عمری‌ست، تمامش نکن...

{jcomments on}

 

 

 

 

 

این روزها

بغضی سنگین راه گریه پسر را گرفته. خاطرات این چند روزه، خوره جانش شده. پدربزرگ مهربانش را همین چند روز پیش از دست داد، جلوی چشمانش دعوا شده بود بر سر کاغذ و قلم...

از گریه‌های بی امان مادر و از غم بزرگی که بر چهره مظلوم پدر نشسته، معلوم بود که دیگر روزهای آخر است و بناست پدربزرگ مهربان تنهایشان بگذارد. همراه برادر کوچکش گریه‌کنان خودشان را انداختند روی سینه پدربزرگ. آنهایی که نمی‌فهمیدند لحمهم لحمی و دمهم دمی چیست، گفتند بچه‌ها را جدا کنید، سینه محتضر سبک باشد... که صدای ضعیفی فرمود: راحتشان بگذارید، اینها آرام جان من هستند.

ساعتی گذشت و سنگین‌ترین لحظه عالم سپری شد، غمی بزرگ آسمان و زمین را در بر گرفت. جن و انس و ملک، عرشیان و فرشیان باید برای عرض تسلیت می‌آمدند.

باز هم ساعتی گذشت، خانه کمی خلوت شد، آنهایی که خیالشان راحت شد، رفتند دنبال کارشان. رفتند که کاری کنند کارستان... همه رفتند، إلاّ القلیل ممن وفی لرعایه الحق.

بزرگ بنی امیه به فتنه‌خیزی آمد که علی! چه نشسته‌ای؟! سقیفه شلوغ شده است، تو هم بیا حقت را بگیر...

کدام حق؟! حقی که 23 سال پیامبر خدا، گاه و بی‌گاه تبلیغش کرد و آیه قرآن تکمیلش، حال بیایم در سقیفه بگیرم؟! پیکر آخرین فرستاده خدا روی زمین مانده، بیایم در سقیفه بر سر حق خودم چانه بزنم؟! هیهات که از این فتنه چیزی به تو برسد.

فتنه‌گر برگشت، مدتی بعد صدای کوفتن درب خانه قلب بچه‌ها را از جا کند، صدای ضمختی فریاد زد: علی.... بیرون بیا، همه با خلیفه پیامبر(ص) بیعت کرده‌اند، تو هم باید بیعت کنی، وگرنه خانه را با اهلش می‌سوزانم.

از صدای ولوله معلوم بود کوچه لحظه به لحظه شلوغ‌تر می‌شود، بچه‌ها ترسیده بودند. دختری مثل بید می‌لرزید. مادر جلو رفت تا مگر به احترام او دست از اهل خانه بردارند! اما...

***

حالا چند روز گذشته است، بچه‌ها این روزها از کنار بستر مادر تکان نمی‌خورند. گاه گاهی که مادر چشم باز می‌کند، سریع اشک‌هایشان را پاک می‌کنند و لبخند می‌زنند. حسن تو هم بیا، مادر بیدار شد...

او هم زانو زانو جلو می‌آید. آهِ مادر، بند دل کوچکشان را پاره می‌کند. صورت رنگ پریده، درد عمیقش را برملا می‌کند. نگاه ضعیفش که می‌چرخد و به حسن می‌رسد، لبخند می‌زند و چند لحظه نگاه با معنی...

چند وقتی‌ست کم حرف شده، قول داده است رازدار مادر باشد پسر بزرگ علی(ع). با خودش فکر می‌کند حیف شد، کاش کمی بزرگتر بودم!

25 سال بعد دوباره درب خانه‌شان شلوغ می‌شود. اینبار مردم نیامده‌اند درب خانه را آتش بزنند. آمده‌اند بیعت کنند... بیعت می‌کنند و قول مردانه می‌دهند که پای علی(ع) بمانند، اما به 5 سال نکشیده، زیر حرفشان می‌زنند، این را چاه‌های کوفه شهادت می‌دهند.

***

این روزها پسر ابوسفیان برای خودش پادشاهی می‌کند، به مردم قول داده است نان و آبشان را ارزان کند و برایشان راحتی بیاورد، قول داده است نه جنگی در میان باشد و نه تحریمی و نه سختی.... دانه درشت‌ها را می‌خرد، پایین‌دست‌ها خودشان می‌آیند.

پسر بزرگ علی(ع) هم دیگر بزرگ شده، برای خودش مردی شده، حالا نوبت اوست. کمی دور و برش را نگاه کند، به اندازه انگشتان دست هم همراه ندارد. می‌پرسد: زندگی می‌خواهید یا جنگ با دشمن را؟ یکصدا بگویند: زندگی، زندگی.... و بروند دنبال زندگی‌شان.

***

گردش ایام همچنان می‌رود و روزگار کتاب شیعه را ورق می‌زند تا باز نوبت به یکی از پسران علی(ع) برسد. هر چه فریاد بزند شما که قرار بود فرزند رمضان باشید در تحریم، و فرزند محرم باشید در تهدید.... یکصدا بگویند: زندگی می‌خواهیم، زندگی.

و کسی از راه برسد که آی آدم‌ها.... خسته شدید از جنگ و تحریم و دشمنی دشمنان؟! من برایتان زندگی می‌آورم، جوری با دشمنانتان کنار می‌آیم که آب در دلتان تکان نخورد. مقاومت سیری چند؟! ایمان را دیدی، سلام برسان.

گفتی خانواده شهدا؟! هفته‌ای یک بار سری بزن و بگو مدیونشان هستی، بگو و بگو.... آنوقت اگر حق هسته‌ای‌شان را هم به ثمن بخس بفروشی، قرار نیست کسی مخالفت کند و تو را بالا می‌برند و بالاتر.

تا جایی که بگویی برجام دو هم در راه است، تا جایی که بگویی اگر روزی ولی نبود، چنین و چنان می‌کنم، و باز این مردم تو را بالا خواهند برد.... آنقدر بالا که کوچکی‌ات معلوم شود و بعد کشوری به اندازه یک بند انگشت از ته دنیا گردن دراز کند که آی ایرانِ بدون هسته‌ای، من هم با تو قطع رابطه می‌کنم!

عجب روزگاری شده! تا دیروز دشمن دست به عصا دشمنی می‌کرد، نکند هسته‌ای داشته باشیم. این روزها خودمان خیال دشمن را راحت کردیم که از ما نترسید. بیایید فکر کنید ایران دیوار مهربانی است، هر چه به کارتان می‌آید بردارید، هر چه لازم ندارید به ما بفروشید.

نگران نیستیم، این روزها هم می‌گذرد. دوباره مردم برمی‌گردند...

{jcomments on} 

 

پای درس روضه‌ها

خدا را شکر، رزقمان بود دوباره محرم را ببینیم.

خدا را شکر، دوباره شهرمان سیاه‌پوش پسر فاطمه(س) شد و رنگ و بوی حسین(ع) گرفت، کمی بیشتر از تمام سال...

خدا را شکر امسال هم، چند روز مانده به محرم دور هم جمع شدیم، رزق نوکری می‌دادند. به هر کس چند شب نوکری رسید، خدا را شکر...

شکر خدا دوباره رسیدیم به میقات ثارالله و مُحرِم شدیم به لباس عزای حسین(ع)

شکر خدا قرار است دوباره پای درس روضه‌ها بنشینیم.

یک شب پای درس مسلم(ع)؛ غریب بود اما باغیرت، أشباح الرّجال و لارجال، تنهایش گذاشتند اما یک تنه ایستاد. درست مثل مسلم زمان ما...

یک شب پای درس رقیه(س)؛ خسته بود، گرسنه و تشنه بود، اما نان و آبی از یزیدیان طلب نکرد!

زمان ما فرق می‌کند، نان و آبمان گران شود، حاکمان ما با یزید دست می‌دهند، خوشحالند، لبخند می‌زنند! مذاکره می‌کنند بر سر خون احمدی‌روشن‌ها، بلکه نانمان کمی ارزانتر شود...

یک شب پای درس زینب(س)؛ هر شهیدی که می‌آوردند، می‌آمد جلو، سر سلامتی می‌داد به امام زمانش. برای تمام شهدا مادری کرد، خواهری کرد. اما یکی دوبار هم جلو نیامد... نکند منتی بر ولایت باشد.

یک شب پای درس عبدالله، یک شب پای درس قاسم(ع)؛ همانی که فرمود: لایوم کیومک یا اباعبدالله، پسرانش را سپرد دست حسین(ع)، گذشت و گذشت تا روز اباعبدالله(ع) هم رسید. هر چند زره و کلاهخود برایشان بزرگ بود، اما «أشِدّاءُ علیَ الکفّار» را خوب یاد گرفته بودند. نعره إن تنکرونی فأنا ابن الحسن(ع) را یک نوجوان بر سر یزیدیان زد. می‌دانستند عرصه وقتی تنگ می‌شود، امام نباید تنها بماند. والله لا أفارق عمّی، تمام اعتقادشان بود.

یک شب پای درس غیرت دینی علمدار؛ بین غنایم، علم از همه بیشتر خودنمایی می‌کرد. معلوم بود تیرباران شده است. یک جایش اما سالم بود، جای دست... این جای دست کسی بود که فرمود: والله إن قطعتموا یمینی إنی أُحامی ابداً عن دینی...

دستانش قطع شد، از دینش و از ولایت دست بر نداشت. غیرت‌الله است دیگر... علمدار امام زمان ما هم فرمود: تا زنده باشد زیر بار ظلم و بدعت نخواهد رفت و نخواهد رفت. عده‌ای خوششان نیامد. سر حرفهایش چون و چرا دارند.

پسر علی(ع) است دیگر! هم جاذبه دارد، هم دافعه. مؤمنان هر جای عالم باشند دوستش دارند. منافقان و کافران اما خاطرخواهش نیستند، جام زهر به او تعارف می‌کنند... خدا رحم کند!

شاید چکیده کربلا یک کلمه بیش نباشد و آن غیرت است و بس. در لشکر حسین(ع) غیرت دیدم و در لشکر یزدیان بی‌غیرتی. عمری است ستم بی‌غیرتیان بر غیرتیان داغی بر دلمان گذاشته که محرم و صفرمان را سیاه و غمبار کرد و تمام گریه‌های سالمان هم شد: إن کنت باکیاً لشیءٍ فابک للحسین. بر این اشک هم خدا را شکر...

{jcomments on}

 

 

 

 

عشق پیدا بود

السلام علیک یا علی‌بن موسی الرضا... دلمان برای شمس الشموسی‌تان تنگ شده بود که دوباره ذی‌قعده آمد و رفتیم زیر سایه خورشید. سایه شما همیشه بر سرمان مستدام...

از حال و روز ما اگر بپرسید، خوب نیستیم. گناه بینمان زیاد شده، امام زمانمان هم...، ای... به نبودنشان عادت کرده‌ایم. جمعه‌ها اما کم‌ و بیش به یادشان هستیم، شب‌نشینی‌ها و وقت تلف‌کردن‌ها اگر اجازه دهند، ندبه‌ای می‌خوانیم!

ولی‌زمان هم... چه بگویم؟! أین عمارها مویش را سپید کرده است. مردم هم بد نیستند، چند وقتی‌ست سرشان به برجام گرم است. آخرِ کارِ برجام را نمی‌دانیم. برجا می‌ماند یا درجا می‌زند و دست اهالی تدبیر و امید را چنان در پوست گردو می‌گذارد که بنشینند و خاطرات قرارداد گلستان و ترکمنچای را مرور کنند و فاتحه‌ای هم برای فتحعلی‌شاه خائن بخوانند.

بگذریم، میلاد خواهر بزگوارتان مبارک آقا! ده روز اول ذی‌قعده را مخصوص شما گذاشتیم، و برای کرامتی که تنها شایسته شما اهل بیت(ع) است، دهه کرامت برپا کردیم.

هلال ماه را که ببینیم، به دخترانمان گوشزد می‌کنیم، به یمن میلاد فاطمه معصومه(س)، یادشان باشد حیا و عفت و حجاب فاطمی را....

بعد از آن تا این دهه مبارک تمام نشده، باید بساط جشن را به پا کنیم در جشنواره‌ای که به بزرگی صدها شهر و ده‌ها کشور دنیاست. همه چیز هست، همه جا هست و همه هستند... من المهد الی الحد.

از نوزادی که تنها دقایقی از زندگی‌اش را سپری کرده و وجود پاکش اذان و اقامه می‌خواهد از زبان پیر غلام امام الرئوف.

از نونهالانی که هنوز چند وقتی‌ست بلد شده‌اند امام هشتمشان کیست و کجا دفن است.

از مدرسه و دبیرستان و دانشگاه، تا پادگانی که همه سربازانش اهل سنت‌اند، اما انیس النفوس را می‌شناسند و به پرچم گنبدش تبرک می‌جویند.

از گلزار شهدایی که راهشان را شناختند تا زندانی که اهالی‌اش راه را گم کرده‌اند ولی امید به مصباح الهدایی شما دارند.

از جشنی که چهل هزار نفر را زیر سایه خورشید جمع کرد، تا روستای دورافتاده‌ای و خانه‌ای که تمام دارایی‌اش گوسفندی بود و به پای خادم شما قربانی شد.

هر جا که خدام شما قدم گذاشتند، عشق پیدا بود... پیرمردی دیدم، با همه ناتوانی‌اش خود را آراسته بود و لباس نو به تن کرده بود، تا خدام شما که می‌آیند، آبروداری کند. قدرت برخواستن نداشت، اما با همه توان پاهایش را جمع کرد تا در برابر خادم شما پا دراز نکرده باشد...

عشق پیدا بود... وقتی کودکی را دیدم، دنبال کاروان خدام شما دوید که: صبر کنید! با امام رضا(ع) کار دارم، فقط باید به خودشان بگویم! خادمتان خم شد و کودک جملاتی در گوش خادم زمزمه کرد و بعد، به پهنای صورت اشک می‌ریخت. کسی نفهمید به سفیر شما چه گفت، اما عشق پیدا بود...

عشق پیدا بود که پرچم سبز شما نسیم بهشت را به شهرمان آورد. این چند روز دلمان آرام بود، چه زیارت‌ها و چه سلام‌ها و چه اشک‌هایی... خدا قبول کند.

راستی، عادت کرده‌ایم که این چند سال، بعد زیر سایه خورشید، مشهدی شویم. اذن دخول می‌خواهیم آقا.... هیأتی اذن دخول می‌خواهیم... خوب و بد، با گناه و بی‌گناه، درهم اذن دخول می‌خواهیم. به نفس پاک جوانانی که این چند وقت برای شما نوکری کردند، پیدا بودند یا پنهان، خودتان دیدید و حالا که قرار است خستگی‌شان را بیایند در رواق‌های حرم شما به در کنند، هیأتی اذن دخول بدهید...  {jcomments on}

 

 

 

 

 

 

 

فرصتی برای بندگی

از بهترین ماه‌های خدا، دو ماهش را پشت سر گذاشتیم. چیزی نمانده بود ماه مبارک خدا هم از راه برسد و این یک ماه را دربست، مهمان خودش باشیم.

قرار بود نفس‌هایمان، تسبیح باشد و خوابمان عبادت. قرار بود دعاهایمان مستجاب باشد و کوله‌بار گناهانمان سبک شود، اگر قدر لیله القدر را بدانیم...

رجب که گذشت، به آهی گذشتیم و گفتیم خدا شعبان را برکت دهد. شعبان هم به نیمه رسید. آقایمان امسال هزار و صد و هشتاد و یک ساله شدند. هست و نیستمان فدای یک لحظه از سلامتی‌شان.

از چراغانی و آئینه بندان که گذشتیم، بوی ماه خدا بیشتر به مشام رسید. چنته‌مان را زیر و رو کردیم، خبری نبود... اینجا بود که دست به دامان شیخ عباس قمی(ره) شدیم، بلکه دعائی و ذکری و مناجاتی حواله‌مان کند تا دست خالی روانه مهمانی خدا نشویم.

فرمانده جبهه فرهنگی‌مان روزهای آخر شعبان، در سنگر جلسات هفتگی، فرهنگ پیشواز را یادمان داد. نگاهی به دور و برمان کردیم، دیدیم نه... رفتارها که هنوز هم خبر از إن لم تکن غفرتَ می‌دهد. این شد که واغفر لنا فیما بقی منه ورد زبانمان شد. تا دست از ثواب اگر خالی ست، لااقل کوله‌بارمان دیگر سنگین از گناه نباشد. درهای رحمت خدا نزدیک بود باز شود و هر که سبک بار تر، فرصت بندگی‌اش بیشتر.

خبر دادند ولیّ خدا هلال ماه خدا را تأیید کرده، رمضانِ امسال هم رخ نشان داده بود. خدای علیُّ عظیم را شکر کردیم و به غفور و رحیم بودنش دل بستیم.

ربّ عظیم ما، همان که لیسَ کمثله شئ است، فرصتمان داد برای بندگی در ماهی که فضّلته علی الشّهور است. روزه را برایمان فرض کرد، روزه این روزها که به قول سوخته دلی، یک عمر اگر روزه بگیریم و بگیرید و بگیرند، همتا نشود با عطش خشک دهان علی اصغر(ع)....

ماه خدا بزرگ است، خیلی بزرگ، چرا که شبی دارد برتر از هزار ماه و قرآنی در آن نازل شد، هدیً للنّاس و بیّنات. خدا کند منّتی بر ما بگذارد و جدایمان کند از نار جهنم و داخلمان کند به بهشت برین به حق مهربانی‌اش.

ما هم هر روز قول دادیم یادمان نرود کلّ جائع را. برای کلّ اسیر و کلّ غریب دعا کردیم.

به سدّ فقرنا که رسیدیم، حواسمان بود، مذاکره با دشمنان خدا فقر ما نیست، که غیبت امام و غربت نائب امام درد ماست. اللهم غیّر سوء حالنا بحسن حالک...

بگذریم، حالا که وظیفه اول و آخرمان شده همدلی و همزبانی. ما هم بخواهیم شیعه تنوری باشیم، باید کفش‌هایمان را جفت کنیم و بی‌ چون و چرا برویم داخل تنور، بمانیم تا ولیّ زمان خبرمان کند.      

 اما از انصار ولایت بگوییم که نذر هرساله‌اش شده مهمانی بگیرد و سفره ابوحمزه پهن کند. غریبه که نیستید، بین خودمان بود، سحرهایمان به سحری خلاصه می‌شد و روزه‌هایمان به خواب و نفس‌هایی که تسبیح بودند به توفیق اجباری! افطار هم که می‌شود، خیلی بزرگی ‌کنیم، از طولانی بودن روز و گرمی هوا غر ‌نزنیم. اذان که بلند می‌شود، سر تا پای نماز مغرب، فدای یک لقمه چرب و نرم افطاری می‌شود.

اما چند سالی است که ارگ تمام این یک ماه را میزبان بفرمائید مهمانی خدا می‌شود و فرصتی مهیا می‌کند برای بندگی... افطاری‌ات را که نوش جان کنی و بیایی، اینجا همه چیز هست:

چند برگی از صحیفه مبارکه را همراهی‌ات می‌کنند، بعد به استماع منبر احکام می‌نشینی که هر چه سؤال از رمضان داری، جوابت را بگیری. مناجات خوانی سنتی هم روح و جانت را وصل می‌کند به سرچشمه معنویت رمضان تا بروی پای وعظ واعظ...

موعظه‌ها به لذیذ مناجات ابوحمزه متنعم است. آخرِ کار هم مثل همیشه بدون ذکر غم حسین(ع) روزگارمان سر نمی‌شود.

پا به پای رمضان جلو ‌آمدیم، شبی را عزادار غم ام‌ّالمؤمنین خدیجه کبری(س) بودیم و شبی را به یمن میلاد کریم اهل‌بیت(ع) و اولین سبط نبی(ص) به سرور ‌گذراندیم.

چند روزی را از داغ فزت و ربّ الکعبه، به سوگ پدر می‌نشینیم و لیالی قدر را که ما أدراک لیله القدر هستیم، دور هم جمع ‌می‌شویم حتی مطلع الفجر...

خلاصه از این سی شب خدا، هر شب را هم اگر نه، لااقل در کنار همه افطاری رفتن‌ها و افطاری دادن‌ها کمی هم به فکر خودمان باشیم. سالهای قبل، اخلاق یاران خدا، و امسال اخلاق دشمنان خدا را در فرصت بندگی یاد می‌دهند. سری به خیابان شهید ابراهیمی بزنید، بزمی به پاست به بزرگی شهرالله الأکبر.{jcomments on}

سرود پایانی 1438

کربلایی محسن محمدی پناه

انجمن ادبی مع الحسین(ع)

کانون هنر و رسانه بهشت دارالعباده