ارتباط دو سویه عالم برزخ و دنیا

ارتباط دو سویه عالم برزخ و دنیا


ارتباط دو سویه عالم برزخ و دنیا

 

حجت‌الاسلام مهدوی‌نژاد: برزخ نه ویژگی‌های کامل عالم آخرت و قیامت را دارد، نه ویژگی‌های کامل دنیا را، بلکه بخشی از ویژگی‌های دنیا و بخشی از ویژگی‌های آخرت در برزخ وجود دارد. // در برزخ صبح و شام وجود دارد، اما در قیامت نه. // بین ظاهر دنیا با باطن دنیا(که برزخ است)، ارتباط دو سویه وجود دارد و این مسئله به ادله مختلف روایی، نقلی و به شهود و تجربه مشاهده شده است. // آیا ممکن است بدنهای برزخی در دنیا تمثل مادی پیدا کند؟ // آرزوی حبیب بن‌مظاهر در بهشت چیست؟!

 

شناسنامه:

عنوان مراسم: بفرمایید میهمانی خدا

موضوع سخنرانی: ابد در پیش داریم(2)

تاریخ: 1403/12/23- سیزدهمین شب از مراسم ماه مبارک رمضان

مکان: مدینهالعلم کاظمیه

 

صراحت آیات قرآن در مورد برزخ

در ابتدا با آیاتی از قرآن درباره برزخ آشنا شویم و از این آیات قرآن نور بگیریم و ذهنمان را هر ‌چند به اختصار و کوتاه با این آیات آشنا کنیم. در سوره مبارکه مؤمنون یکی از آیات و نشانه‌های خدا درباره برزخ است که می‌فرماید: «وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُون»[1]؛ پیشاپیش آنها برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند. در این آیه اسم «برزخ» به صراحت بیان شده است. برزخ هم از نظر لغوی و هم از نظر اصطلاحی و ادبیات دینی معنا شد و گفته شد که به چه معنایی است. در سوره مبارکه غافر می‌فرماید: «...وَ حَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ * النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَة ُأَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»[2]؛ آل‌فرعون را عذابی سخت فرا گرفت * اینک هر صبح و شام بر آتش عرضه می‌شوند و روزی که رستاخیز برپا شود، می‌گویند آل‌فرعون را در سخت‌ترین عذاب درآورید. «أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ» نکته‌ این است، آیه دقیق می‌فرماید آل‌فرعون مبتلا به سوءالعذاب شدند و هر صبح و شام (غُدُوًّا وَعَشِیًّا) بر آتش عرضه می‌شوند و این‌ها را وارد آتش می‌کنند؛ بلافاصله بعد از «سُوءُ الْعَذَابِ»، «یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا» می‌فرماید: «وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَة» روز قیامت که برسد؛ الان دارند آن‌ها را به یک عذابی عرضه می‌کنند، این الان، چه زمانی‌ست؟ همین الان آن‌ها دارند عذاب می‌شوند، قیامت هم هنوز نیامده است. این همان برزخ است. یک نشئه‌ای باید باشد که این‌ها در آن نشئه، عذاب بشوند، قیامت که هنوز نرسیده، از این دنیا هم که علی‌الظاهر رفته‌اند پس نشئه‌ای که در آن هر صبح و شام دارند عذاب می‌شوند همین برزخ است. «وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ»؛ وقتی قیامت برسد، تازه عذاب اصلی (أشدالعذاب) آن‌جاست.

 

در برزخ صبح و شام وجود دارد

در روایات ائمه(علیهم‌السلام) داریم، اکثر جاهایی که قرآن «غُدُوًّا وَ عَشِیًّا» آورده، («غُدُوًّا وَعَشِیًّا» یعنی صبح و شام)، منظور عالم برزخ است؛ چون عالم برزخ متصف به صبح و شام می‌شود، در قیامت که جنات عدن دارد، دیگر زمان و ساعت و روز و... اصلاً معنایی ندارد. ولیکن در اینجا برزخ متصف به صبح و شام شده یعنی برزخ ظاهراً یک رشحاتی از عالم دنیا دارد. یعنی آن‌جا، ظاهراً شرایط تابع و تحت تأثیر حرکت زمین و خورشید می‌تواند باشد. بنابراین اهل برزخ صبح و شام دارند.

در تفسیر قمی می‌فرماید: «و لهم فیها رزقهم بکرة وعشیا ذلک فی جنات دنیا قبل القیامة و دلیل علی ذلک قوله‌ بکرة و عشیا فالبکره و العشی لا تکون فی الآخره فی جنات الخلد وان ما یکون الغدو والعشی فی جنات دنیا التی تنتقل الیها ارواح المؤمنین و تطلع فیها الشمس و القمر»؛ اینکه قرآن می‌فرماید رزق اینها هر «صبح و شام» است، منظور آن بهشت‌هایی‌ است که قبل از عالم قیامت است. چون بهشت در این دنیا که نیست، در قیامت هم که صبح و شام وجود ندارد، پس منظور در عالم برزخ است که ارواح مؤمنین وقتی از این دنیای مادی به دنیای برزخی مفارقت می‌کنند، آن‌جا بهشت برزخی دارند.

در جلسات قبل ما عرض کردیم که برزخ نه ویژگی‌های کامل عالم آخرت را دارد، نه ویژگی‌های کامل قیامت را دارد و نه ویژگی‌های کامل دنیا را، بلکه بخشی از ویژگی‌های دنیا و بخشی از ویژگی‌های آخرت در برزخ وجود دارد.

 

ارتباط دو طرفه دنیا و برزخ

نکات زیادی در مورد برزخ وجود دارد. بین ظاهر دنیا با باطن دنیا که برزخ است، ارتباط برقرار است، از هر دو طرف هم برقرار است یعنی ارتباط عالم برزخ با دنیای ما و ارتباط دنیای ما با عالم برزخ برقرار است. به ادله مختلف روایی، نقلی و به شهود و تجربه مشاهده شده است.

 

ماجرای تحفه بهشتی ملامهدی نراقی از وادی‌السلام

یک مورد فوق‌العاده‌ای را مرحوم علامه آیت‌الله حسینی تهرانی(اعلی‌الله‌مقامه) در کتاب «معادشناسی» خود‌ نقل می‌کنند؛ داستانی از مرحوم ملامحمد‌مهدی‌نراقی(رحمت‌الله‌علیه) صاحب کتاب شریف جامع‌السعادات است.[3]

آقای نراقی(اعلی‌الله‌مقامه) در مقطعی از زمان در نجف ساکن بودند. در یک ماه رمضان به خانه می‌آیند. همسرشان به ایشان می‌گوید که چیزی در خانه برای افطار نداریم، بروید چیزی بگیرید. ایشان هم حرفی نمی‌زنند، از خانه بیرون می‌آیند. مرحوم‌ نراقی‌ در حالیکه‌ حتی‌ یک‌ فَلس‌ پول‌ سیاه‌ هم‌ نداشته‌ است‌، از منزل‌ بیرون‌ می‌آید و یکسره‌ به‌ سمت‌ وادی‌ السلام‌ برای‌ زیارت‌ اهل‌ قبور می‌رود؛ در میان‌ قبرها قدری‌ می‌نشیند و فاتحه‌ می‌خواند تا اینکه‌ آفتاب‌ غروب‌ می‌کند و هوا کم‌ کم‌ رو به‌ تاریکی‌ می‌رود. در این حال‌ می‌بیند عده‌ای‌ از اعراب‌ جنازه‌ای‌ را آوردند و قبری‌ برای‌ او حفر نموده‌ و جنازه‌ را در میان‌ قبر گذاشتند، و رو کردند به‌ ایشان و گفتند: ما کاری‌ داریم‌، عجله‌ داریم‌، می‌رویم‌ به‌ محل خود، شما بقیه‌ تجهیزات‌ این‌ جنازه‌ را انجام‌ دهید! جنازه‌ را گذاشتند و رفتند. ایشان هم می‌بینند بدن میتِ مسلمانِ مؤمن است، رفتند وارد قبر شدند که کارهای میت را انجام بدهند.

مرحومِ نراقی‌ می‌گوید: من‌ در میان‌ قبر رفتم‌ که‌ کفن‌ را باز نموده‌ و صورت‌ او را بروی‌ خاک‌ بگذارم‌، و بعد بروی‌ او خشت‌ نهاده‌ و خاک‌ بریزم‌ و تسویه‌ کنم‌؛ ناگهان‌ دیدم‌ دریچه‌ایست‌، از آن‌ دریچه‌ داخل‌ شدم‌ دیدم‌ باغ‌ بزرگی‌ است‌، درخت‌های‌ سرسبز سر به‌ هم‌ نهاده و دارای‌ میوه‌های‌ مختلف‌ و متنوع، و پر از پرندگان و جوی‌های آب‌ است‌. از دَرِ این‌ باغ‌ یک‌ راهی‌ است‌ بسوی‌ قصر مجللی‌ که‌ در تمام‌ این‌ راه‌ از سنگ‌ ریزه‌های‌ متشکل‌ از جواهرات‌ فرش‌ شده‌ است‌.

من‌ بی‌اختیار وارد شدم‌ و یک‌سره‌ بسوی‌ آن‌ قصر رهسپار شدم‌، دیدم‌ قصر با شکوهی‌ است‌ و خشت‌های‌ آن‌ از جواهرات‌ قیمتی‌ است‌؛ از پله‌ بالا رفتم‌. در اتاقی‌ بزرگ‌ وارد شدم‌، دیدم‌ شخصی‌ در صدر اطاق‌ نشسته‌ و دور تا دور این‌ اتاق‌ افرادی‌ نشسته‌اند. سلام‌ کردم‌ و نشستم‌، بعد دیدم‌ افرادی‌ که‌ در اطراف‌ اطاق‌ نشسته‌اند از آن‌ شخصی‌ که‌ در صدر نشسته‌ پیوسته‌ احوالپرسی‌ می‌کنند و از حالات‌ اقوام‌ و بستگان‌ خودشان‌ سؤال‌ می‌کنند و او پاسخ‌ می‌دهد. آن‌ مرد خیلی مسرور و بانشاط به‌ یکایک‌ از سؤالات‌ جواب‌ می‌گوید. قدری‌ که‌ گذشت‌ ناگهان‌ دیدم‌ که‌ ماری‌ از در وارد شد و یک‌سره‌ به سمت‌ آن‌ مرد رفت‌ و نیشی‌ زد و برگشت‌ و از اتاق‌ خارج‌ شد. آن‌ مرد از درد نیش‌ مار، صورتش‌ متغیر شد و قدری‌ به‌ هم‌ برآمد، و کم‌‌کم‌ حالش‌ عادی‌ و به صورت‌ اولیه‌ برگشت‌. سپس‌ باز شروع‌ کردند با یکدیگر سخن‌ گفتن‌ و احوالپرسی‌ نمودن‌ و از گزارشات‌ دنیا از آن‌ مرد پرسیدن‌. ساعتی‌ گذشت‌ دیدم‌ برای‌ مرتبة‌ دیگر، آن‌ مار از در وارد شد و به‌ همان‌ منوال‌ پیشین‌ او را نیش‌ زد و برگشت‌. آن‌ مرد حالش‌ مضطرب‌ و رنگ‌ چهره‌اش‌ دگرگون‌ شد و سپس‌ به‌حالت‌ عادی‌ برگشت‌. من‌ در این‌ حال‌ سؤال‌ کردم‌: آقا شما کیستید؟ اینجا کجاست‌؟ این‌ قصر متعلق‌ به‌ کیست‌؟ این‌ مار چیست‌؟ چرا شما را نیش‌ می‌زند؟ گفت‌: من‌ همین‌ مرده‌ای‌ هستم‌ که‌ هم‌ اکنون‌ شما در قبرگذارده‌اید، و این‌ باغ‌ بهشت‌ برزخی‌ من‌ است‌ که‌ خداوند به‌ من‌ عنایت‌ نموده‌ است‌، که‌ از دریچه‌ای‌ که‌ از قبر من‌ به‌ عالم‌ برزخ‌ باز شده‌ است‌ پدید آمده‌ است‌. این‌ قصر مال‌ من‌ است‌، این‌ درختان‌ با شکوه‌ و این‌ جواهرات‌ و این‌ مکان‌ که‌ مشاهده‌ می‌کنید بهشت‌ برزخی‌ من‌ است‌، من‌ آمده‌ام‌ اینجا. این‌ افرادی‌ که‌ در اتاق‌ گرد آمده‌اند ارحام‌ من‌ هستند که‌ قبل‌ از من‌ بدرود حیات‌ گفته‌ و اینک‌ برای‌ دیدن‌ من‌ آمده‌اند و از بازماندگان‌ و ارحام‌ و أقربای‌ خود در دنیا احوالپرسی‌ نموده‌ و جویا می‌شوند، و من‌ حالات‌ آنان‌ را برای‌ اینان‌ بازگو می‌کنم‌.

گفتم‌ این‌ مار چرا تو را می‌زند؟ گفت‌: قضیه‌ از این‌ قرار است‌ که‌ من‌ مردی‌ هستم‌ مؤمن‌، اهل‌ نماز و روزه‌ و خمس‌ و زکات‌، و هر چه‌ فکر می‌کنم‌ از من‌ کار خلافی‌ که‌ مستحق چنین‌ عقوبتی‌ باشم‌ سر نزده‌ است‌، و این‌ باغ‌ با این‌ خصوصیات‌ نتیجه‌ برزخی‌ همان‌ اعمال‌ صالحه‌ من‌ است‌؛ مگر آنکه‌ یک‌ روز در هوای‌ گرم‌ تابستان‌ که‌ در میان‌ کوچه‌ حرکت‌ می‌کردم‌، دیدم‌ صاحب‌ دکانی‌ با یک‌ مشتری‌ خود گفتگو و منازعه‌ دارند؛ من‌ رفتم‌ نزدیک‌ برای‌ اصلاح‌ امور آنها، دیدم‌ صاحب‌ دکان‌ می‌گفت‌: سیصد دینار (شش‌ شاهی‌) از تو طلب‌ دارم‌ و مشتری‌ می‌گفت‌: من‌ پنج‌ شاهی‌ بدهکارم‌. من‌ به‌ صاحب‌ دکان‌ گفتم‌: تو از نیم‌ شاهی‌ بگذر، و به‌ مشتری‌ گفتم‌: تو هم‌ از نیم‌ شاهی‌ رفعِ ید کن‌ و به‌ مقدار پنج‌ شاهی‌ و نیم‌ به صاحب‌ دکان‌ بده‌. صاحب‌ دکان‌ ساکت‌ شد و چیزی‌ نگفت‌؛ ولی‌ چون‌ حق با صاحب‌ دکان‌ بوده‌ و من‌ به‌ قدر نیم‌ شاهی‌ به‌ قضاوت‌ خود ـ که‌ صاحب‌ دکان‌ راضی‌ بر آن‌ نبود ـ حق او را ضایع‌ نمودم‌، به‌ کیفر این‌ عمل‌ خداوند عزوجل این‌ مار را معین‌ نموده‌ که‌ هر یک‌ ساعت‌ مرا بدین‌ منوال‌ نیش‌ زند، تا در نفخ‌ صور دمیده‌ و خلائق‌ برای‌ حساب‌ در محشر حاضر شوند، و به‌ برکت‌ شفاعت‌ محمد و آل‌ محمد علیهم‌ السلام‌ نجات‌ پیدا کنم‌.

چون‌ این‌ را شنیدم‌ برخاستم‌ و گفتم‌: عیال‌ من‌ در خانه‌ منتظر است‌، من‌ باید بروم‌ و برای‌ آنان‌ افطاری‌ ببرم‌. همان‌ مردی‌ که‌ در صدر نشسته‌ بود برخاست‌ و مرا بدرقه‌ کرد، از در که‌ خواستم‌ بیرون‌ آیم‌ یک‌ کیسه‌ برنج‌ به‌ من‌ داد، کیسه‌ کوچکی‌ بود، و گفت‌: این‌ برنج‌ خوبی‌ است‌، ببرید برای‌ عیالاتتان‌. من‌ برنج‌ را گرفته‌ و خداحافظی‌ کردم‌ و آمدم‌ بیرون باغ‌، از دریچه‌ای‌ که‌ داخل‌ شده‌ بودم‌ خارج‌ شدم‌، دیدم‌ داخل‌ همان‌ قبر هستم‌ و مرده‌ هم‌ به‌ روی‌ زمین‌ افتاده‌ و دریچه‌ای‌ نیست‌؛ از قبر بیرون‌ آمدم‌ و خشت‌ها را گذارده‌ و خاک‌ انباشتم‌ و به‌ سوی‌ منزل‌ رهسپار شدم‌ و کیسه‌ برنج‌ را با خود آورده‌ و طبخ‌ نمودیم‌. مدتها گذشت‌ و ما از آن‌ برنج‌ طبخ‌ می‌کردیم‌ ولی تمام‌ نمی‌شد! هر وقت‌ طبخ‌ می‌کردیم‌ چنان‌ بوی‌ خوشی‌ از آن‌ متصاعد می‌شد که‌ محله‌ را خوشبو می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتند: این‌ برنج‌ را از کجا خریده‌اید؟

اما در جواب چیزی نمی‌گفتند. تا اینکه روزی یک مهمان به منزل ایشان می‌آیند. ایشان منزل نبودند. آن اتفاق تکرار می‌شود. بوی برنج می‌پیچد. مهمان اصرار می‌کند که این برنج را از کجا خریده‌اید؟ همسر ایشان هم مأخوذ به حیا بودند و از روی رودربایستی داستان را به مهمان می‌گویند. بعد از این بیان، آن مقدار از برنج که باقی مانده بود چون طبخ کردند، دیگر برنج تمام می‌شود. با اینکه تا قبل از آن هرچه استفاده می‌کردند تمام نمی‌شده. چون سرّی که اینجا واقع شده بود را افشا کردند. علما می‌فرمایند: اسرار این چنینی را وقتی افشا می‌کنید تاریخ مصرف این واقعه تمام می‌شود، چون نفوس دیگران در این اثر می‌گذارد. ارتباطش با عالم برزخ قطع می‌شود. آن ارتباط معنوی قطع می‌شود.‌ گاهی بعضی توفیقات هم همین‌طور است. اگر خداوند متعال به بعضی می‌دهد نباید آن را همه‌جا بیان کرد. بعضی اوقات انسان وقتی بعضی از توفیقات را نقل می‌کند از او سلب می‌شود. اصل بر این است که توفیقات را نقل نکنید مگر اینکه نقل آن وجهی داشته باشد.

 

احساس مسئولیت نسبت به مؤمنین

این موضوع هم مهم است. انسان مؤمن نسبت به اختلافات بین مؤمنین و نسبت به مشکلات آنها نباید بی‌تفاوت باشد، اگر عذر مشروعی ندارد که خدا قبول کند، باید برود کمک کند. متأسفانه الان بسیاری از ما به بیماری «به من چه، به تو چه» مبتلا شده‌ایم! این طور نیستیم که اگر دو مؤمن با هم دعوا و بحث دارند، مشکلی دارند، پادرمیانی کنیم. البته دیگران هم باید حرمت پادرمیانی مؤمنین را نگه دارند؛ چون در وسائل‌الشیعه روایت دارد یکی از چیزهایی که باعث عذاب در قبر می‌شود این است که کسی بتواند حاجت مؤمنی را برآورده کند و این کار را نکند. خدا در قبر ماری را بر او مسلط می‌کند که انگشتانش را نیش می‌زند! ولی الان ما می‌گوییم سری که درد نمی‌کند را دستمال نمی‌بندند و حتی گاهی هم اجازه نمی‌دهیم کسی کمک کند، باب خیر را هم مسدود کرده‌ایم.

 

کسب رضایت قلبی طرفین در میانجی‌گری

سؤال می‌شود این فرد چه باید می‌کرد؟ نباید دخالت می‌کرد؟ چرا؛ روایت می‌گوید باید بروید دخالت کنید. حال دخالت کرد و آمد ثواب کند ولی کباب شد! در جواب می‌فرمایند: شما اگر در چنین اموری دخالت می‌کنید باید شأن آن کار را رعایت کنید، او باید جلب رضایت می‌‌کرد، چون ما گاهی اوقات که کار خیر می‌کنیم، ظاهر کارمان خیر است ولی این کار خیر را به معنای تمام و کمال و صحیح انجام نمی‌دهیم، باید رضایت قلبی طرفین را بگیریم. به زبان دیگر، وقتی فرد اقرار کرد، دیگر کار تمام است. شما باید سؤال کنید که فرد راضی باشد، اگر راضی نبود بگوید من راضی نیستم. ولی اگر این کار را نکنید، شما کار را تمام نکرده‌اید.

گاهی پیش می‌آید همین‌طور می‌گوییم آقا دیگر تمام است، کار خیر است و صلوات بفرستیم و برویم! اما آیا رضایت این شخص را جلب کرده‌اید؟! این موارد از امور مهم است. ولی اینجا می‌گوید من رضایت طرف را نگرفتم! فقط من وقتی حرف زده‌ام آن طرف سکوت کرد. این هم که می‌گویند سکوت نشانه رضاست این حرف درستی نیست، گاهی اوقات سکوت نشانه نارضایتی طرف مقابل است، اما خجالت می‌کشد آن را بیان کند.

 

عینیت مادی غذای بهشتی در دنیا

بحث ما در این باره بود که ظاهر این عالم با باطن آن در ارتباط است. آقای نراقی با همین بدن خود وارد عالم برزخ شد. از چشمش پرده برداشته شد و حقایق را دید. تصور کنید این وجود مادی توانسته به عالم معنا ورود کند و آن صحنه‌ها را دیده و هنگامی که می‌خواسته خارج شود به او یک کیسه برنج داده‌اند. این برنج چیست؟ این برنج ابتدا قابل لمس و طبخ در دنیا نبوده، برنجی بهشتی و برزخی بوده. آنجا هم عالم برزخ است که شرایط آن را در گذشته توضیح دادیم. این برنج را ایشان از عالم برزخ می‌آورد و به منزل می‌برد و در آنجا قابل استفاده و طبخ می‌شود، عینیت مادی پیدا می‌کند. در حالی که تا قبل از آن در عالم برزخ عینیت مادی نداشت، غذای برزخی بود. اما وقتی از عالم باطن وارد این عالم ظاهر می‌شود آن نظام تمثل که در عالم برزخ وجود دارد به عالم دنیا کشیده می‌شود. یعنی اگر در این عالم دنیا قرار گرفت، می‌تواند عینیت مادی پیدا کند و ایشان این برنج را طبخ کرده و می‌خورد. برنجی بهشتی بوده اما عینیتی مادی پیدا می‌کند و قابل مصرف در عالم دنیا می‌شود.

 

غذاهای بهشتی نزد حضرت مریم

کسی فکر نکند این چون برنجی معنوی است، پختن و خوردن و سیر شدن توسط آن هم معنوی‌ است! خیر؛ وقتی این برنج از نظام تمثل برزخ به دنیا می‌آید به اذن الهی عینیت ظاهری پیدا می‌کند؛ مانند غذاهای بهشتی. غذاهای بهشتی‌ که در مورد حضرت مریم(علیهاالسلام) در قرآن آمده است. می‌فرماید:‌ «کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»[4]؛ هنگامی که حضرت زکریا(علیه‌السلام) در محراب به سراغ حضرت مریم(علیهاالسلام) می‌رفت، ظرف غذا و میوه مشاهده می‌کرد و درباره‌ آنها از حضرت مریم(علیهاالسلام) سؤال می‌پرسید. ایشان می‌گفتند: از جانب خداست و از بهشت آمده، در حالی‌که قابل رؤیت و خوردن بوده‌ است.

 

تمثل مادی زنان بهشتی به محضر حضرت خدیجه(علیهاالسلام)

هنگامی که حضرت خدیجه(علیهاالسلام) تمام هستی خودشان را تمام و کمال به حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هدیه کردند و دست خالی و تنها شدند، در آن لحظه‌ که دیگر برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) خالص شدند، یکی از کارهایی که خدای متعال برای او انجام داد این بود که فاطمه‌الزهرا(علیهاالسلام) را نصیب ایشان کرد. هنگام وضع حمل هیچ‌کس به کمک‌شان نیامد. چه اتفاقی افتاد؟ حضرت ساره، حضرت مریم، حضرت آسیه و حضرت کلثوم خواهر حضرت موسی(علیهم‌السلام) به امر الهی به منظور قابلگی برای تولد حضرت صدیقه(علیهاالسلام) محضر ایشان نازل شدند. اینها دیده می‌شدند. اینها در آن نظام تمثل عالم برزخ زندگی می‌کردند اما در این عالم برای قابلگی آمدند.

تصور شما چیست؟ اینکه اینها آمدند اینجا جمع شدند، دعا خواندند تا حضرت صدیقه کبری(علیهاالسلام) به دنیا آمدند؟! در این صورت خداوند متعال می‌توانست بدون آمدن آنها این کارها را انجام دهد. اینها برای قابلگی فیزیکی آمدند. منتها این بدنهای مثالی در این لحظه شدت ظهور و بروز پیدا می‌کند، به امر الهی عینیت پیدا می‌کند و امداد می‌کند. می‌تواند دست یک نفر را بگیرد و از جایی به جای دیگر ببرد و اینجا این چهار زن بزرگوار آمدند.

 

تمثل ظاهری شهدا در دفاع مقدس

در روایتی در مورد امام رضا(علیه‌السلام) آمده که ایشان به شخصی به نام وشّا فرمودند: اینجا من جدم رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) را در آغوش کشیدم.

یک خاطره‌ عجیب که برای «ألَّذینَ یُؤمِنونَ بِالغَیب» شنیدنی است وجود دارد؛ در جمعی از رزمندگان جبهه و جنگ بودیم. آنها راویان دفاع مقدس بودند. بعضی از آنها همرزمان حاج قاسم در دوران دفاع مقدس و جزء نیروهای ایشان بودند. یکی از آنها تعریف می‌کرد که ما به حاج قاسم گفتیم خاطرات‌تان را بگویید. ایشان هم ذیل یکی از عملیات‌ها خاطره‌ای را تعریف کرد، گفت: در فلان عملیات تمام نیروها تیر خورده و شهید شده بودند. در دلم گفتم ای کاش اینها شهید نشده بودند. در این‌صورت ما این محور را باز می‌کردیم. می‌گفت: حاج قاسم قسم خورد که خواب نبود. در بیداری دیدم یک یک شهدایی که افتاده بودند به نوبت بلند شدند. اسلحه‌ها را به دست گرفتند، رفتند با دشمن جنگیدند. عراقی‌ها را به زمین زدند. محور باز شد و همه‌شان آمدند سر جایشان خوابیدند. آیا اینها ممکن و شدنی نیست؟! خدای متعال نمی‌تواند کسانی که شهید شده‌اند و روح‌شان از این عالم مفارقت کرده و به عالم برزخ رفته را در همان برزخ‌شان در این قالب‌ها مجسم کند و یک عمل فیزیکی انجام دهند و فضا را تغییر دهند؟!

 

پاسخ شهدای کربلا به ندای «هَل مِن ناصِر»

در روز عاشورا هم همین اتفاق افتاد؛ وقتی که حضرت به صحنه کربلا نگاه کردند دیدند همه افتاده‌اند، هیچ‌کس دیگر برای حضرت نمانده، تمام مردان کاروان به شهادت رسیده‌اند الَّا زین‌العابدین(علیه‌السلام) که ایشان هم به سختی بیمار بودند.

حضرت شروع کردند به صدا زدن یاران‌شان. اولین اسمی هم که صدا زدند، اولین شهیدشان بود! أین مسلم ابن‌عقیل؟ أین حُر؟ أین حبیب؟ أین زُهیر؟ أین بُرِیر؟ در روایت آمده که بدن‌ها شروع به حرکت کردند؛ امام دارند صدا می‌زنند، اینها می‌خواهند لبیک بگویند. خودشان هم قبل از این، چند ساعت قبل گفته بودند که اگر ما هفتاد بار یا صد بار بمیریم و دوباره زنده شویم باز هم جان‌مان را فدای شما می‌کنیم. بدن‌ها شروع به حرکت کردند، حضرت اشاره کردند که ساکن شوید؛ بدن‌ها ساکن شدند و الَّا اینها از جا بلند می‌شدند و از امام(علیه‌السلام) دفاع می‌کردند.

 

حادثه عاشورا، امتحان بشریت

بعد از این اتفاق حضرت دوباره شروع کردند به کمک خواهی. «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی، هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رسول‌الله»[5]؛ کسی هست از این حرم و از این زن و بچه دفاع کند؟ آقا جان! اینها که می‌خواستند بلند شوند چرا اجازه ندادید؟ چون قرار بر این نبود. قصه چیز دیگری است. طبق نقل، فرشتگان آمدند حضرت اجازه ندادند، جنیان برای کمک آمدند ولی حضرت اجازه ندادند.

بعضی از اهل معنا در مورد اینکه چرا حضرت «هَل مِن ناصِر» گفتند اما کمک‌ها را قبول نکردند، حرف قشنگی زدند، چون بالاخره حادثه کربلا باید اتفاق می‌افتاد؛ «إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلًا»، «إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاهُنَّ سَبَایَا»[6]. خداوند متعال می‌خواست این حادثه اتفاق بیفتد چون امتحان بشریت و امت بود. با این اتفاق هرکس خودش را نشان ‌داد. قرار نبود مسئله با معجزه حل شود.

 

ندای «هَل مِن ناصِر» هنوز هم ادامه دارد...

چرا امام دوباره «هَل مِن ناصِر» می‌گویند با اینکه کمک‌های غیبی دارد می‌آید؟ [اهل معنا] گفتند: برای اینکه اگر هنوز آن طرف کسی هست که هدایت نشده تا لحظات آخر امام حسین(علیه‌السلام) راه را باز کردند و همین هم شد؛ حُر اولینش بود که آمد؛ کسانی هم بودند که آخر کار آمدند، حتی بعد از شهادت حضرت؛ زمانی که حضرت در گودال قتلگاه افتاده بودند، یکی دو نفر از لشکریان عمرسعد به این سمت برگشتند. می‌گویند: این «هَل مِن ناصِر یَنصُرنی» هنوز ادامه دارد و در ظرف زمان در شرایط خودش برای حسینیان زمان و یزیدیان زمان محقق می‌شود. دارید می‌بینید دیگر، صحنه دنیا از این واضح‌تر نمی‌شود اما بعضی هنوز گیجند!

 

آخرین لبیک گوی ندای هَل مِن ناصِر

آخرین کسی که به «هَل مِن ناصِر» امام حسین(علیه‌السلام)جواب داد، شش ماهه ابی‌عبدالله(علیه‌السلام) بود. از قنداق بسته خودش در گهواره صدای نحیفی از حنجره خسته تشنه‌اش بلند شد. زن‌ها او را در بغل گرفتند. تشنگی اینقدر بالا گرفت که رمق از این طفل رفت. حضرت دیدند صدای همهمه در خیمه‌ها بلند شد به سمت خیمه‌ها رفتند تا ببینند چرا در خیمه‌ها یک‌دفعه همهمه شد. به ایشان گفتند: آقا وقتی «هَل مِن ناصِر» گفتید، طفل شیرخوار شما در گهواره تکان خورد. خدایا کمک­مان کن ما هم یک تکان بخوریم. با عزیز دلش وداع کرد.

 شش ماهه‌اش را هم روی دستش پرپر کردند و امام حسین(علیه‌السلام) سمت گودال قتلگاه رفتند. «السلام علیک یا مظلوم یا اباعبدالله»

چون نسیمی همه جا در جَرَیان است حسین
 

 

روح جاوید جهان است که جان است حسین
 

راز این زمزمه را سینه زنان می‌دانند
 

 

ضربان است که در قلب جهان است حسین
 

آب را پس زد رو کرد به دنیا سقا
 

 

گفت لب های مرا آب حیات است حسین
 

دست خود داد ولی دست به طاغوت نداد
 

 

به امان نامه چنین گفت امان است حسین
 

 

آرزوی حبیب بن‌مظاهر در برزخ!

عالم جلیل‌القدری، حبیب بن مظاهر را در عالم رؤیا دید. گفت: حبیب چه می‌کنی؟حبیب مقام خودش را توضیح داد که در قیامت چه سلطنتی دارد. صدا زد: حبیب آیا با این مقامی که اینجا داری، آرزوی دیگری هم داری؟ فرمود: آری، سه آرزو دارم؛ یک اینکه بیایم در دنیا صلوات بفرستم. آرزوی دومم این است بیایم در دنیا تشنه‌ها را آب دهم. آرزوی سوم من این است بیایم در دنیا در روضه‌های ابی‌عبدالله(علیه‌السلام) بر امام حسین(علیه‌السلام) گریه کنم. شما الآن در آرزوی حبیب بن‌مظاهر هستید قدر بدانید!

ای تشنه لب تو طاقت خنجر نداشتی
 

 

گویا غریب بودی و مادر نداشتی
 

 

[1]. سوره مؤمنون، آیه 100.

[2]. سوره غافر، آیات 45 و46.

[4]. سوره آل­عمران، آیه 37.

[5]. اللهوف، ۱۳۴۸ش، ص۱۱۶.

[6]. بحارالانوار، ج 44، ص 364.